X
تبلیغات
رایتل

لطفا جوابمو بده

یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1395

در میان تصاویری که شبکه های کشور از انفجار امروز کابل پخش کردند مادر پیر و قد خمیده ای را دیدم که درست نمی فهمیدم چه می گوید اما بی تابی  اش برای جستجوی سه فرزندش در میان مجروحان مشخص بود.

هر کار می کنم خیال  آن زن  مرا رها نمی کند!!

------------

پ.ن: زورم به جبر زمانه نمی رسد اما از تو که می شود بپرسم : « پس کجایی»؟؟؟

نظرات (5)
من هم دیدم آن مادر را
زورم به این زمانه نافرم نمیرسد
پاسخ:
بله زمانه بد جور نافرم است.
خوبه که تو اونجا نیستی... من هر بار به این فکر میکنم اگر بری چه می شود .. من طاقت دیدن اخبار افغانستا نرا نخواهم داشت
پاسخ:
نمی دانم شما حوری ادبیات تهرانی یا حورای ساوه!! در هرصورت سلام و درود و ارادت.
من الان هرات هستم.
اینجا هم امن است هم امن نیست. تا وقتی زنده ای امن است و وقتی نا امن می شود دیگر زنده نیستی
از شوخی بگذریم اینجا ناامنی هست ولی نه همیشه و همه جا. در گذشته ناامنی محدود بود اخیرا با ظهور داعش و حکومت دو پادشاهی مان بیشتراست. مردم ما در درون نامنی یاد گرفتند زندگی کنند و خوش زندگی کنند؛ وقتی می گویم خوش باید ببینی چه جور خوش ، یدرک و لا یوصف است. صبح داعش و طالب و کوفت و زهر و مار میزنند همه چی رو خراب می کنند فردایش ، نه همون عصرش مردم عروسی شان را برگزار می کنند، پارکشان را می روند و ...
تا قبل از همین انفجار اخیر در کابل هر شبکه ای را که می گرفتی چیزی که به وفور یافت میشد رقص و موسیقی و بزن و بکوب بود، دو روز است که همه سیاه پوش شده اند ، از فردا دوباره پایکوبی ادامه می یابد.
میدانی حوری جان!! در ضمیر ناخودآگاه امثال من که در ایران بزرگ شده ایم بقیه کشورهای مهاجر پذیر را نمیدانم، تصویری ناواقعی و منفی نسبت به هویت افغانستانی در مجموع شکل گرفته که مدتی است دارد کم کم فرو می ریزد و من این فرو ریختن را دارم حس می کنم. مردم ما فرهنگ اصیلی دارند؛ اینرا کسی که با این مردم در موقعیت خودشان زندگی کند تصدیق خواهد کرد. یک فاکتور اصالت در نظر من اینست که در ناخوشی انسان بمانی و انسانی برخورد کنی، مردم و نه بزرگان ما که همیشه غیرمردمی ترینها بودند بنا به دلایلی، در سخت ترین شرایط جنگ و ناامنی و انهدام پایه های اقتصاد مهر، هواداری، انصاف ، گذشت و ایثار را فراموش نکرده اند. اینها دلایلی هستند که مرا تا به حال در اینجا نگه داشته .
یکی از آرزوهای قلبی ام اینست که همه بچه های خووب خوابگاه و هم اتاقی های قدیم و جدید- نانسی، انسی، نرگس، زینب، اون یکی زینب، فاطمه، نجمه، سمیه، معصومه، فرانک، حوری، هدی، مینا، فریده، آتی و .... را در خانه ام هرات میزبانی کنم، به صرف چی ؟ به صرف شبهای هرات!!!!! منتظرت هستم.
سلام. من هم خوابگاهی تون نبودم بانو؟
پاسخ:
سلام بانو. شما که جلوتر از همه دعوت شدید. قدمتان هماره بر روی چشم ما.
یادش بخیر حلقه حکمت مشهد. ولی حیف که من اون روزها رو اصلن جدی نمی گرفتم. نمیدانم چه مرگم بود.
سلام. شما تو اون حلقه برای من از همه جدی تر و پربرکتتر و جذابتر بودید! وقتی حرف میزدید ذوق میکردم
پاسخ:
دختر اینجا جات چقدر خالیه
هوای این شهر بد است و هوای دل من از آن بدتر
پاسخ:
خدا بد نده نرگس جان.
از قابلیتت برای تغییر حال استفاده کن بانو!
اعتراف میکنم در این زمینه الهام بخش من بودی همیشه.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد