مورچه های کارگر

جمعه 2 مهر‌ماه سال 1395

از وقتی از نرگس شنیدم فیلم فروشنده به سینماهای این شهر راه پیدا کرده و نیت سینما رفتن کردم، چنان سرمایی خوردم که اون سرش ناپیداست. دقیقن تجربه کردم هر وقت از لیوان میزبانی نوشیدنی بخورم که مشکوک میزند؛ مثلن لیوان بعضی از بچه های خوابگاه مخصوصا موقع هایی که خودشان هم سرماخورده باشند، تبعاتش را باید بپذیرم. بعد سه شبانه روز مختل شدن مطلق، تابش های سلامتی حس خوشی بهت خواهد بخشید. از همین خصلت دنیا بدم می آید؛ فوق العاده هم بدم می آِید. تلخ و شیرینش قاطی است؛ خیلی هم قاطی است؛ انگار زندگی عهد کرده تا نخوری، نچشی. آخرشم نفهمیدم ارسطو اون مقیاس سنجششو از کجا آورده که خیرات عالمو بیشتر از شرورش دونسته!؟

گاهی بعضی تجربه ها چنان هیبت شر را در پیشگاه وجودت بزرگ جلوه می دهد که فلسفه ارسطو را یاوه سرایی ای بیش نمی یابی.

شب عید غدیر در برگشت از حرم، اتوبوس بدجور ترمز گرفت؛ خانم میانسالی که تازه سوار اتوبوس شده بود  چنان ناجوانمردانه به صندلی و میله ی وسط اتوبوس خورد و نقش برزمین شد که اشکهای زن و به تبعش اشک های من سرازیز شدند. نمیدانم چه شد؛ برای یک آن مادر را به جای اون خانم دیدم و نزدیک بودقالب تهی کنم.  تا نزدیکای مقصد غرق در اشکهایش که کاملا حس می شد از سر سوز سرازیر اند، بازویش را که بدجور آسیب دیده بود ماساژ میدادم . می گفت حاجتی داشته و میخواسته حرم برود ولی دیده دیر وقته صرف نظر کرده. شاید اگه اینو نمی گفت این تجربه برای من تبدیل به تجربه عمق رنج بشری در این سرای بی کرانه نمی شد. موجودی شکننده و نحیف مثل یک زن آنهم در اون سن وسال که باید دیگران به او برسند نه اینکه او مجبور باشد دو کیلو میوه از این سر شهر به اون سر شهر ببرد، را ببینی که چنین درد می کشد، تحملش خیلی سخت است. من مقصد و مقصود مورچه های کارگر رو که با سختی تمام چرخه ی بارکشی را دنبال می کنند از بچگی تا بحال نفهمیدم و نمی فهمم.اصلن شاید آنها شعور به بودنشان ندارند که از چرایی این چرخه ی ملال آور بپرسند، اما من که آگاه به بودن و چنین بودنم هستم برای چه!؟ لابد کرور کرور آدم پر درد دورو برم جمع شدند فقط برای اینکه دردشان را حس کنم و احساس همدردی در من شکل گیرد و همین بشود فلسفه بودنم!! یافتن ارزشها!! تحقق ارزشها!! یعنی همین قشنگ است!؟ همین خوب است!؟ شاید قضیه همین باشد ولی  این منو قانع نمی کند، واقعا قانع نمی کند.

نظرات (3)
سلام. سختی ، ولی میخوانمت.
پاسخ:
سلام.
سخت؟! یا سخت؟

سرم تیر میکشد
پاسخ:
چرا؟! خدا بد نده رفیق.
تو گریه هم بلدی
پاسخ:
بگو کاری غیر این بلدی.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد