... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

هذیان و اشتها

روزها کم حوصله اند  

نازبودن را کم کن  !

زندگی کشیدنی است  

افسانه رفتن را فاتحه بخوان  

انسان به تولید انبوه رسیده است  

مارکت را ٬ محکم بچسب  

ساختارها نفس می کشند  

حاشیه نویسی هایت را لاک بگیر  

ایسم ها بحران محیط زیست ساختند  

کاکتوسهایت را به آیین روشنفکری به خاک بسپار  

نه جانم ! 

هذیانهایم را جدی نگیر  

« اختیار » همچنان دلایلش محکم است  

میوه ممنوعه کلیسا هرچند اینک روییده است  

برحلقوم خش دار خدای مدرن  

اما من سرشار اشتهایم  !!

فزونتر از پدربزرگ آدم َ مادر بزرگ حوا 

 

...

  • بچه ها برگشتند : با هیاهویی مضاعف و کوله هایی مملو از حدیث تفرج ...  

دریغ از یک قطره سوغاتی   

حالا دیگه سکوت و تنهایی حسابی ری استارتم کرده ... برای بودنی باز پرهیاهو با بچه ها ...  

  • پروژه همچنان ادامه دارد ...  

این روزا دیگه  امیرحسین فسقلی هم   پایان نامه نویس شده حتی اولین واژه های مشق زبان مادری برای طه کوچولو هم شده خاله .. پایان نامه ...  

تادردل من عشق تو افروخته شد      جز عشق تو هرچه داشتم سوخته شد  

 

 

 

شمس آتش در زندگی مولوی زد ... 

 

-----------------------

خوانش  کتاب در جستجوی گنج - قصه های شمس - که  صبح دستم رسید‍  در چین مشغله ی روزانه ام تمام شد اما پروژه ام هنوز ناتمام مانده ... 

همه ی بچه ها رفتند مسافرت تا  هیاهو بخرند  ...

من هیاهوزده  ماندم !  

تنهای تنها ..

تا فرصت دریابم  

                         سکوت بنوشم  

                                                 تفکر بنوازم  

دلم برای خود خودم تنگ شده بود  

اصلا خود خودم را لازم دارم .. 

برای رفتن   ... 

از این ماندن و در جا زدن باید برخاست   ...

همین

بیا تصمیم بگیریم گاهی دیر به خط پایان برسیم !