در شهرهایی مث کاشان و همین هرات خودما که بناهای تاریخی حفظ شده اند، آدم، سنگ ریزه هایی را که سیزیف های تاریخ با هزاران زحمت و جون کندن بالای تپه ی تاریخ برده اند، بهتر میبیند. امروز با دیدن این بناهای بی صاحب بجا مانده از قدیم برای یک آن از زمان و مکان کنده شدم. کجا رفتم خدامیداند، شاید در اعماق یک درنگ ابهام آلود سوت و کور. آیا باید باور کرد این صداهای خاموش فرو رفته در پهنه ی فراموشی در صحنه ای دیگر نفس میکشند!؟ کاش میشد صدای آن پیرزن هزارسال پیش را که در این خانه های گلی آبگوشت برای ناهار روزی چون امروز بچه ها و نوه ها و عروسهایش میپخت، میشنید که اعتراف میکند خبری در راه است.
اعتراف میکنم عمیقن نمیفهمم آنهایی را که خود را به همینها که هست قانع میسازند!!!
هرچند نرگس این افاضه ام را به پای خل چل بازیهای بچه های فلسفه گذاشت اما بنظر خودم اگه بهلول از همون اعماق تاریخ بلند میشد میومد با ما کاشان گردی، رشته ی دی ان ای بهلولی مخفی منو قطعن شناسایی میکرد.
فکرشو که میکنم مطمان نیستم بخش قابل توجه زندگی ام مصداق رو به کاشان ، قم رفتن نبوده باشد.
سقف احساس امنیت در جامعه ای که در ان زندگی می کنم را امروز کشف کردم چه میزان است.
-----------
بنا به احضار آقای رئیس سری به دانشگاه زدم، بعد از اتاق آقای رئیس از تنها اتاقی که در این دانشگاه بوی فلسفه می دهد، سر در آوردم. اندر پیامدها ی قرابت افق های ذهنی انسانها باید گفت یکی همین در هم ریختگی ابعاد چیزی به نام زمان است؛ در این جور مواقع گویی از طول زمان کاسته و به عمقش افزوده می گردد. چیزی از گفتگو نگذشته بود که به این نتیجه رسیدم استاد ایکس خیلی تنهایی کشیده است؛ درست مثل خودم که از آخرین دیدارم با حسنا در بهشت تنها شده ام. از آنجا که بخاطر ملاقات با اقای رئیس در روزه سکوت بسر می بردم، عطش گفتن در استاد ایکس سبب شد ترجیح دهم به روزه سکوتم کم و بیش ادامه دهم. شنیدن عجب برکاتی دارد!!
خدا قسمت و نصیب کند آدمی هم صحبتی « صمدگون » و توپر به قول من پیدا کند، مقابلش بنشیند و فقط گوش دهد.
میانه های گفتگو برای یک لحظه ذهنم متوجه زمانی شد که دارد می گذرد، خواستم زنگ بزنم بگویم دیر بر می گردم نگران نشوید اما انگار گوشی را همراه نبرده بودم. خواستم این کار را به برادرم در طبقه همکف محول کنم ولی تصمیمم وسط حرفها و گفته های استاد ایکس محو شد. و بعدش گفتگو و گفتگو و گفتگو... در کناره های بحث داغمان در به صدا در آمد و برادربا رنگ و رویی پریده در را باز کرد، همان لحظه اول همه چیز را از نگاهش خواندم. القصه آشنایی در این شهر نمانده بود که خانواده محترم بنده سراغم را از او نگرفته باشند. بلی!
وقتی سقف احساس امنیت در جامعه اپسیلنی باشد طبیعی است آدمی به سن و سال من، باید درست وسط روز روشن گم شود و بعد پیدا شود.
اینکه رادیکالیسم اسلامی ویروسی جهش یافته در غرب وحشی است برای من همواره قابل تامل بوده است!!
اما اغلب تقصیر را در جبهه خودی ها می جستم که چرا باید چنین زمینه هایی را در خود نهفته داشته باشتد. جدیدن که سخنان خانم نامزد انتخابات شان را شنیدم اوضاع فرق کرده است. اگر برای بشریت وجدان اخلاقی قایل باشیم این اظهارات، پرده از وقیحانه ترین سیاست تاریخ بر می دارد. دقیقن مثل این می ماند که شما برای حذف رقیب تفنگ به دست دیوانه ی درون خانه ی همسایه تان بدهید.
استاد می گفت بزرگترین جنایات تاریخ از قبل خشونت دینی صورت گرفته، اما من می گویم دین هماره عمده ترین مستمسک بزرگترین جنایات تاریخ بشری بوده است.
معنی ترکیب « از خدا بی خبر» را حالا خوب می فهمم. اصل ماجرا همین است، شک نداشته باش؛ خدا که نباشد همه چیز مجاز می شود!
هر چه زمان می گذرد میانه ام با دینداری فقیهانه شکرآب تر میشود. شاید پر رنگ ترین شناسه ی این نوع دینداری، حداقل در سطح واقعیت اجتماعی، برای من «مات شدگی اخلاق» باشد. فقیهان در روش استنباطشان همه چیز را با کلام وحی می سنجند، من بنا به گفته ی عقل سلیم این روزها خیلی چیزها را با محک اخلاق می سنجم. کدهای زیاد درون دینی به نظرم مویدم باشند.
=============
پ.ن: آقا معتقدند «زن جاش خانه است»، « زن ناموس مرد است»، « مرد یعنی غیرتش»، « دختر جزء مایملک پدر است» و ... و از این هست ها نتیجه می گیرد « باید به هر ترتیبی شده جلو قبولی دخترم در دانشگاه را بگیرم حتی اگر دخترم از جانش برای قبولی مایه گذاشته باشد و حتی اگر لازم باشد به دخترم دروغ بگویم. درد اینجاست که امروز پیرمردهای روستاهای دور افتاده ی این مملکت هم حد اقل در حد زبان از این افکار دست برداشته اند ولی روحانیت همچنان پایگاه مردمی اش را در ترویج این باورها می جوید. درد اینجاست که همین روحانیت روی منبر با لهجه عربی فصیح گزارش می دهد: « انی بعثت لاتتم مکارم الاخلاق«.