صفا، سادگی، یکرنگی؛ ( بله همین یک رنگی) و خیلی از مفاهیم دیگر را بارها شنیده و بکار برده بودم اما هرگز به اندازه این روزها به مفهوم و باطن زیباشون پی نبرده بودم. خوب که فکر می کنم فهم این امور بیشتر از قاعده « تعرف الاشیاء باضدادها» پیروی میکند و من بدلیل افراط در سادگی و خوب دیدن آدمها یا شایدم سر در لاک دانش عقلی داشتن و دوری از مقولات تجربی از این دست، فرصت لازم برای فهم اضداد را تاکنون کمتر یافته ام.
این مدت که تصمیم گرفتم گوش و چشممو بیشتر بازکنم مشاهدات دردناکی نصیبم شده؛ زرنگ بازی، تظاهربه حسن نیت، دورویی، فرصت طلبی، سوء استفاده از مدارا و تحمل طرف مقابل رو زخم هایی چرکین براندام روابط انسانی یافتم که اصلی ترین پیامدش در روان آدمی ترس از مواجهه با انسانهای نقاب پوش هزار چهره است.
گاهی هم وسط مهرورزی به این دیگری نقاب پوش، حس بلاهت بهت دست میده؛ وقتی فکر میکنی نکنه دیگری داره پیش خودش فکر میکنه نفهمیدی پشت این نقاب متعفن چه حقیقت تلخی رو پنهان کرده.
رویهمرفته مهرورزی بی قید و شرط رو دوست میدارم هرچند در نظر دیگری، این رفتار مصداق سفاهت من و ظفرمندی و زرنگی خودشان باشد اما یک چیز این وسط برام عمیقا جای تامل دارد؛ لبخند به یک چهره پرنقاب هرچند مرا راضی و آرام می کند از کجا به بعد برای آن چهره پر نقاب مضر می تواند باشد؟؟؟ مسولیت من در این میدان چیست؟
قربانت شوم خدایا !!!
بعضی امتحانهایت در عین سادگی و پیش افتادگی خیلی فرسایشی و کشنده اند. یکی از این نوع امتحانها همجواری با ادمهایی است که سقف فکر و فهم شان آنقدر پایین است که سلامت را هم دشنام تفسیر می کنند. همچین که چندبار گذرت به آنها افتاد و تاویلهای ناکجاآبادی شان شامل حالت شد دیگر هنگ می کنی؛ دیگر هر وقت چشمت به چشمشان افتاد می مانی چه بگویی؟ چه نگویی؟ چه رفتاری درست است چه رفتاری نباید از تو سر زند؟ مخصوصا اگر آدمی ساده و هپروتی باشی.
عارفان واصل می گویند عالم عالم نشانه هاست؛ یعنی اگر دیدی سنگی جلو پای لنگت قرا ر گرفت آنرا نشانه ای از یک واقعیت بدان که شاید نباید اتفاق می افتاده و افتاده یا شاید باید اتفاق می افتاده و نیافتاده. این یعنی اگر یک وقتی بعد مدتها خبر ناخوشی شنیدن، خوشی از راه رسید و نارسیده با بی جنبگی آدمیزادگان برهم خورد جایی برای ملامت خودت بگذار، احتمالا شری از تو سرزده که داری تاوانش را می دهی یا استعدادی برای ارتقا داشتی که این رویداد بهای به فعلیت رسیدن ان استعداد است. ولی خدایا !! قربانت شوم میشود کمی کوتاه بیایی و حداقل گاهی جلو فاسد شدن مزاج خوشی را که بعدمدتها از راه رسیده بگیری. قربانت شوم ما که همیشه در خدمت همه نوع ابتلایت هستیم .
یک درخواست دیگر: لطفا به ما جنبه بده. جنبه ی دیدن خوشی دیگری را. جنبه ی نپریدن وسط خوشی دیگران و برهم نزدن خوشی دیگری را. جنبه ی خوش بودن به خوشی دیگری را. جنبیه ی از خوشی دیگری به خوشی رسیدن را.
زیاد اتفاق افتاده است پسران دانشگاه مزاحمت های تلفنی برای همکلاسیهای دخترشان ایجاد کرده اند؛ دخترک بیچاره با لرز و ترس و شرمی عمیق بعد کلی مِن مِن کردن موضوع را با تو در میان می گذارد و مستاصل و حیران و نگران از اینکه اگر خانواده ام ، در و همسایه و ایکس و ایگرگ بفهمند چه کنم؟؟؟ اینها فاجعه هایی انسانی اند که در این سرزمین دیده نیمی شوند؛ کدام دین و مکتب گفته است دیگری شیطنت بخرج دهد و منتفع شود ولی تو بخاطر تقصیر ناداشته سرشار از حس شرم و خجلت و گناه شوی . تاثیر این احساسات بر روان یک انسان؛ یک انسان ظریف و لطیف را باید جدی گرفت. ما در سیستم تربیتمان اشتباهات فاحش داریم. ما تمام بار عفت عمومی را بر گرده زن و دختر این جامعه تحمیل کرده ایم. هر جا حریم حیا شکسته می شود، هرجا عفت جریحه دار می شود بار ملامت را به سمت زن روانه می کنیم در عوض تا صدایی در نفی تعدد زوجات و صیغه های بی حد و مرز بلند می شود فریاد وااسلاما سر می دهیم. قصدم از این تراژدی نویسی این بود که بگویم یک قدم موثر برای رفع ظلم به زن مدیریت حسیاسیت های ما دینداران است؛ اینکه چه حساسیتی و در کجا باید بخرج دادمهم است.
در یکی از کلاسهایم دخترکی عاشق آموختن و با آی کیوی بالا حضور دارد که منظور و مراد من گوینده را خیلی دقیق می گیرد. کم حرف می زند ولی الحق و الانصاف هر دفعه لب به سخن باز می کند راست و پوست کنده سر اصل مطلب می رود. امروز چندین مرتبه نزدیک بود حین ارائه کنفرانسش این جوانه ی زیبا را در آغوش بگیرم .
در کلاس دیگرم دخترکی با آی کیوی بالا ولی چالشی دارم که هرچند تقلای دانستنش بسیار است اما چلنج های ذهنی و وجودی اش از او موجودی پریشان و بی قرار ساخته است. او که بر دروس دینی طغیان کرده و به روانشناسی روی آورده است، در رابطه ی دورشو، نزدیک شو از من بسر میبرد. وقتی بعد فلسفی ام تقویت می شود عمیقا به من نزدیک می گردد اما مواضع دینی ام او را در خود فرو می برند؛ گاهی اصرار بر طرد هر نوع پیام و محتوای دینی با حسی از بهت زدگی و تامل از اینکه چرا فلسفه گویی چون من هنوز در خم کوچه دین مانده است، در او چنان مخلوط می گردند که سکوت، سراپای این موجود شلوغِ پر چانه را می گیرد.
هردویشان را عمیقا دوست دارم و از جانم برایشان می گذارم.
هرچند در میان پسرها دانشجویان با آی کیوی بالا و علاقمند فهم درست بسیارند اما متاسفانه مشکلات زندگی مانع از بروز استعدادهایشان شده است. در اغلب کلاسهایم دخترها در صدر قرار دارند.
------------------
پ.ن: معلوم نیست در دوران طالبان چه تعداد از این موجودات دوست داشتنی تلف شده اند.