... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

لیلای شوریده در کسوت معلمی

امروز یکی از شاگردان کلاسمان می گفت: « استاد جان! حس میکنم توان رفتن این راه را ندارم،  با خود گفتم شما که تا اینجای راه پیش رفتید چه کشیده اید!؟ »

از یک شورشی شوریده بر همه قالبها و فرم ها و گفته ها و یافته ها و بافته ها  انتظاری جز این نمی رود که بچه مردم را به این روز درآورد.چقدر نگرانش شدم، در عین حال چقدر حس خوبی به من دست داد، از تلقین مفاهیم و جملات قالب بندی شده به آدم های با شعور و واجد شخصیت مستقل بیزارم. میدانم تجربه فهم، تجربه تصمیم و انتخاب ، تجربه ی بودن سخت است و آوارگی دارد ولی بدون اینها جهان ما آدمها جهان بی روحی خواهد بود.

درست است میشورانمتان ولی تا آخرش با شما خواهم ماند!!

«من جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»


هیولای جدیت

قوه قهریه یا چیزی بنام زور در جای خودش پدیده خوبی است. در مورد آدم های مبتلا به فقر انگیزه و آدم هایی که از فرط کمال گرایی درجا زده اند، کارگشاست. طی دو هفته گذشته تحت تاثیر قوه قهریه آنقدر کار از این وجود بی رمق کشیدم و کشیدند که برای خودم باورکردنش دشوار است.

خوب که فکر می کنم تحت تاثیر زور موجود، بعدمدتها نگاه سلبی موفق شدم ارزشهایی ایجابی بیافرینم؛ و بجای قدم های در نیمه راه سقط شده، یک «رفتن» کامل بجای بگذارم. «دیگری» در «چه بودن» و «چگونه بودن» ما خیلی نقش دارد؛ در متنی خنثی و فاقد اختیار آفرینشگری بهترین استعدادها در نطفه خفه خواهند شد؛ ممکن است لبریز از توان و قوه های جور واجور باشی ولی تا وقتی میدانی برای عرض اندام نیابی عملا هیچی. هیچ هیچ. هر قدم که بر می دارم ده مطالبه ی قدم از پسش جوانه می زند؛ مطالباتی که جدی اند و کاری ندارند تو در تعلیق بسری می بری یا جنونِ از خود بیخود شدگی. از تو اقدام می خواهند. نمیدانم تا کجا با این جریان همراه خواهم ماند ولی اعتراف میکنم در متن جدیتِ کار، اقدام و آفرینشگری هایی از این دست من همچنان شوخی ای بیش نیستم. شبگردی، دلانه نوشتن، موسیقی، شعر، سیب قرمز و این پاییز انار مسحور کننده وطنی  اضلاع جدی درونم را تشکیل می دهند و بس.

اعتراف میکنم از مرجع شدن بیزارم. جدیتش را بر نمی تابم !!

تجربه های جدی ام رمقی برای جدیت اجتماعی نگذاشته است!! 



کشف کردم استاد که بدونه چی داره میگه کودن ترین شاگرد کلاس هم درس رو می گیره.

-------------

در فرایند تدریس فلسفه دارم به نتایج هولناکی می رسم؛ قضیه ی دین و دینداری نیست، کارم از این ها گذشته است، حس آدمی را دارم که در خواب از خواب بیدار میشود  و باز خود را در خوابی دیگر می بیند و از آن خواب هم در خوابی دیگر سر برمی آور  و همینطور در تسلسلی از کلان روایت هایی اسیر است که فرو می ریزند و سر بر می آورند، فرو می ریزند و سر بر می آورند ، فرو می ریزند و سربرمی آورند....

این جزیره ی کوچک زلزله خیز را معجزه ای از عوالم اسطوره های رازآلود تاریخ مصرف گذشته میتوانست تسکین بخشد اگر  طعمه ی ریشترهای این نیشتر زهرآگین نمیشد.

دارم خودی دوم در خود می پرورم؛ خودی از جنس مردمان عجین با بوی نان و مانده در غم آب. خودی دخیل بسته به آستان راز، خودی بی خبر، شاید هم به بی خبری زده،  خودی خسته، خودی تنها، خودی هیبت زده.

امان از این تسلسل صعوبت و رنج ؛ همین زمین عافیت جویی را هم به فلاکت کشیده اند؛ دریغ از امانِ زمین، زمان  و آسمانی پرستاره .


سال گذشته مسجد اون سر کوچه ی ما انتحاری شد، پلان امشب  این بوده مسجد این سر کوچه مان یعنی حدود صد قدم تا خانه، انتحاری شود ولی با تلاش بخش امنیت مسجد آن بیچاره های گول بهشت خورده، متواری می شوند.

-------------

پ.ن: پدر، عمو، پسران عمو و کلی همسایه ی دوست داشتنی مان جزء عزاداران امشب مسجد بودند.

پ. ن: یعنی ممکن بود...!!!




....اصلا میدانی چیست
این خاک 
این هوا 
این قرن و سال و ماه 
حتی همین تو 
همین جنس سیطره خوی مخفی در پس  نگاه روشنفکرانه ات
حق پرواز را از من میگیرد
انصافتان را بنازم
****فیلسوفچه دیوانه ی درونم