... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

یادم باشه

شاه بیت درسهای رمضان امسالم:

زنده گی هرشی ای از آب هست !   

باورکردم اصل علیت رو٬ باورکردم لزوم سنخیت میان علت و معلول رو.  

می ترسم ازبابت همه علت هایی که نفس می کشند ولی دست ذهن و پای اراده ام از باریابی به آنها ناتوان اند.

یادم باشه معلولیتها هیچگاه تصادفی نیستند! 

یادم باشه دل٬ هیچگاه الکی نق نمی زنه  

یادم باشه سر٬ هیچگاه الکی گیر نمیده  

یادم باشه پا٬ هیچگاه الکی دست به رفتن نمی زنه  

یادم باشه چشم٬ هیچگاه الکی جاری نمی شه    

یادم باشه ... 

!!

نسبت میان تفکر و ترجمه چیست؟!  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــ

طاعون: تفکر موجب دور شدن از دیگران و ترجمه موجب نزدیک شدن به انسانهاست. 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــ 

رفیق گلم٬ خانم دکتر!  قبولیت مبارک

« قدر » و قدرِ نت !

درلابلای گفتگوهای رمضانی و قدری٬ دوستی ذره بین دستش گرفته بود «دجال» و هویت اونو ازمیون حرف و حدیثای جورواجورملت رصد کنه٬ دوستی دیگه از احتمالات گفت و اینکه ظاهرا دجال همون اینترنت است شاید...  

اون شب نتونستم بپذیرم٬ گذشته از لزوم و اهمیت چنین مباحثی که جای بحث داره٬ گفتمش: خداییش کاربردهای مثبت اینترنت رو بزارکنارکاربردهای منفی اش بعد نظر بده٬‌ببین همچین نگاهی قابل دفاعه ؟!  

دوستان وبلاکی ام که حتم دارم قدرها دارن نزد صاحب قدر و مقدّر امور٬‌این روزها ازیادکردشون گفتند و دعاهایی که داشتند درحقم و من جامانده از قافله رو امیدوار ساختند .  

امشب که کامنت هاشون رو می خوندم باردیگه ایمان پیداکردم نت برای من دجال نیست.  

ازهمه کسانی که منو دردعاهاشون جا دادند تشکر می کنم. برای همه تون دعا کردم .

اناالطرید الذی آویته  

------------------------

چقدرخوبه که تو هستی و من هنوز هوای تو رو دارم.

قطره قدر !

  •  سخته بار باوری رو بدوش بکشی که نه تنها هیچ زحمتی به خودش نمیده کمی دلیل واسه خودش دست و پاکنه٬مدام دلایلی که به زور براش جمع کردی روهم تارو مار می کنه٬‌تحمل آدمم حدی داره٬‌همه گفتن٬‌من هم گفتم٬‌شنید٬ شنید و درخودش فرورفت٬ انگارمی خواست چیزی بگه اما ازنیمه راه برگشت٬‌درازکشید دستشو به رسم همیشه های کلافگی٬‌روصورتش گذاشت و همه غمهای عالمو درمن ریخت٬ خواستم بگم به پیر به پیغمیر رسمش همینه٬ من فقط ازیک تصویرعبورکردم به تصویردیگه٬ اصلا .. اصلا معلوم نیست تاکی اینجا بمونم٬ جون لیلا به دل نگیر اما نشد یعنی نمیشد ... بیرون زدم تادرازدحام ستاره ها گم کنم این سنگینی تلخ رو٬‌گفتم لیلا اینهارو که می نوشی قطرات قدرتوست که می چکند درکام هستی ات پس غرنزن٬‌ خودت خواستی پس مرد راه باش .
  • کلاسم تازه تموم شده ولی افطار مهمان موسسه ام٬ گفتم این دوساعتو تا ثانیه ربنا همینجابمونم٬ گشتم گشتم یه کنج دنج پیداکردم پرازنسیم عصرگاهی که تنه زده به انجمن سوسن و شب بو و رز٬‌داشتم نرم نرمک با شراب طهورتنهایی افطار می کردم  که بوروکراسی اداری با زبانی وراج ازراه رسید٬‌ به خودم دلداری دادم تو که ازصبح این حضورممل رو تحمل کردی حالا هم تحمل کن ... خودت خواستی پس مرد راه باش.
  • پشت سر جناب انجام وظیفه خواستم کلاف ذهنمو دریابم نشد که نشد فکرکنم ویروس واصله کارخودشو کرده٬ازخیرخلوت گذشتمو سری به نت زدم ... مثل اینکه خیلی هم بد نشد٬ جواب سلام حضرت دوست رسیده بود و پشت سرشم تذکاری ارزشمند و البته سنگین٬ خواستم بگم سخته٬ ازمن برنمیاد تحمل زمختی این راه  که پاسخ داد چاره ای نیست شاگرد خودت خواستی مرد راه باش. 

فکرکنم دارم نرم نرمک می فهمم سرظلوما جهولا بودنم را باورکن !