نمی دونم چرا ذهنم این چند روزه زوم کرده رو مقوله زمان ... خدا بخیر بگذرونه !
درهمین گیرو دار ( امیدوارم درست نوشته باشم ) به گفته پرفسور تام ولف برخورد کردم که بنظرم خیلی عمیق بود ....
زمان درنگاه فرهنگها متفاوت دیده میشه ؛بطوری که فرهنگهای رو به جلو و پویا تمرکز به حال و آینده دارند به عبارت دیگر :
اولا : آینده را بوجود می آورند.
ثانیا : برای دستیابی به اهداف تلاش می کنند .
برعکس٬ فرهنگهای ایستا و مخالف پیشرفت تمرکز اساسی شون برگذشته و حال است یا به عبارتی :
اولا : آینده را می پذیرند.
ثانیا : معتقد به سرنوشت اند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا این حرف٬ خیلی حرفه هاااااا
به حرف آسونه٬ درعمل تابخوایم رگه های سرنوشت گرایی و برخورد های انفعالی رو درخودمون نابود کنیم کلی کار میخواد !!
قدش کاملا خمیده بود٬پاهاش رمق راه رفتن نداشتن٬ درارتعاش دستان نحیفش کتابهاوول میخوردند اما محتواهادقیق و منظم ظهورمی یافتند٬ مقدماتش چنان ژرف ردیف می شدند که خودبخود نتیجه رو در ذهنت بدنیا می اوردند. چاشنی هرچند جمله اش٬نکته ای مشفقانه برای شاگردانی بود که گاه حوصله شان درکندی کلام استاد به تحلیل می رفت و می خواستند صغری و کبری را باهم یک پله حساب کنند ... «فرزندانم باید وقت گذاشت باید عمر خرج کرد تا به گنج دانائی رسید »
رگبارسوالاتم گاه ناجوانمرده نفسشو به کما می برد اما کوتاه نمی آمد می گفت و زیرچشمی با ولع تموم حس اقناع رو در تو جستجو می کرد٬ کلامش و کلاسش روح داشت٬ یه روحی که کمتر درکلاس های سایرین می دیدیش٬ دیکته نمی کرد٬پیچ و خم های راه رو برات نشون میداد٬دست ذهنتو می گرفت٬بااون راه می رفت٬ می افتاد٬بلند شدن رو بهت یاد می داد٬گاه مسیرانحرافی رو که شروع کرده بودی تاآخر٬ با پای سعه صدرش٬ باهات می پیمود تااونجا که اشتباهتو می دیدی٬ لحظه تنبه تو٬ لبخندی برلبانش می کاشت که حس می کردی همه گرد و غبار راه از چهره اش پاک شده.
منو به همکاری دریه پروژه که ازگذشته دور آرزوی انجامش رو داشت٬ دعوت کرد٬ با کله قبول کردم٬ نفس کتابخونه گیراشده بود٬مزه ذوب شدن درراه روهای کتابخونه رو اون موقع بود که چشیدم ٬ انقدردرپروژه استاد غرق شده بودم که صدای خشن کتابدار با اعلام پایان وقت حالیم میکرد ۱۲ ساعتم تموم شده٬ اون روز که درمنزل آمیخته با عطردانائی اش٬ برگ نوشت هامو تحویلش دادم چه مشفقانه ایرادهامو رو نمایی می کرد٬طوری ایرادامو بازمیکرد که چندین برابریافته هام٬ دریافتم ....
وقتی باتموم بزرگی سنش٬ سینی چایی رو آورد٬ خجلم کرد٬ خواستم کمک کنم اجازه نداد وبازخجلم کرد ... کتابهاشو که گویی همه هستی اش بودن با حوصله تمام معرفی میکرد هرکدومشونو ازیه گوشه دنیا آورده بود٬جوری با کتابها برخورد می کرد انگار موجودات زنده ای هستن که نفس می کشن ...
حالا اونیست٬استاد ازدنیا رفته بود و من نمی دونستم٬دیرفهمیدم٬ خیلی دیر٬ ازدست خودم عصبانیم٬ دردالان مارپیچ افکار رنگارنگم همش یاد او می افتم و اندیشه بلندی که به ذهنم ایستادن رو آموخت٬امروز که شاگرد سمج کلاس٬ سوال پیچم کرد و برای یک آن احساس کردم رمق سخن گفتن ندارم بازیاداستاد افتادم٬ هوس کردم صندلی صف اول کلاس بشینم٬درست مثل اون موقع ها و اون باز باصدای لرزان و مهربونش اندیشیدنو بهم بیاموزه ....
دلم برا استاد خیلی تنگ شده ...
خدایا ازت میخوام هوای استادمو حسابی داشته باشی !!