... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

تو کیستی / چیستی که من اینگونه بی تو بی تابم !؟ 

 

آدم - راز

اگه قراره « از کوزه  برون همان  تراود که دراوست »، 

 پس چرا « آدم – راز » ها، همیشه وجود دارند !؟

گنبد مینا

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم  ..

ناسازه کدبانوگری !

اعتیاد به دانش آموزی هم بد دردیه ها!!

گفتم حالا که درسم تموم شده بیا همدرس اون شاعر بشم که گفت : بشوی اوراق که درس عشق دردفتر نباشد ...

بازبه رسم همیشه حسابی جو زده شدم و بجای اوراق دست از دست شستم کلهم...

حالا این منم و لذت پایان یافتن پایانچه ام و طعم جلز و ولزسلولهای شکافته شده  دستی خون چکان ...

و بازمن دارم حظ میکنم حسابی  ..اینباراما دردی دردناک را...

باذهنی ذوق کرده از خلوت حاصله ، بعد مدتها رفتم زن به تفسیر مادربزرگ نیز(!!) باشم و کدبانو بشم ، دراولین گام زدم دستمو نفله کردم ...باید بگم  اصلا تفسیرمادربزرگ، حس خوبی نداشت یا شایدم مشکل از تداخل سنت و مدرنیته ام بوده باشه.... این دعوای سنت و تجدد در اشپزخانه هم دست از سرآدم  برنمی داره ...

فکرکنم داشتم معنی زندگی رو می تحلیلیدم و شاخ و برگهای زاید نگاهمو می زدم که دستم زده شد و نومن و فنومن رادرهم تنید حسابی !! 

هرچند اندرفوائد این رخداد همین بس که تامدتها از کسوت کدبانوگری معاف مان ساخت  ...

 

بگذریم ... جونم دراومد تا این چند خط و یک دسته تایپ کردم ...

 حسن مطلعی بر یک آغازنامه ...

 

من خواستارجام می ازدست دلبرم  

این راز با که گویم و این غم کجابرم  

گرازسبوی عشق دهد یارجرعه ای  

مستانه جان زخرقه هستی درآورم