... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی !

تو را نه در چین نسخه ها ٬ که در واحد های وجودم یافتم 

و تو سلولهای مرده ام را مدام ترمیم کردی .. روح معنی بخشیدی  

چطور تو را نسرایم وقتی از تو پرم  

ای شیرین ترین غزل این دیوان ورق شده  

ذهنم را تکفیرکردم ٬ دلم تو را برخاست  

دلم را تشرزدم  ٬  ذهنم تورا دلیل شد  

حسم را آب کشیدم ٬‌ ذهن و دلم مزه تو دادند  

 تمنای تو در نهانی ترین لایه وجودم ٬‌ سیلی که خورد ٬ در خود پیچیدم ..

این جمعه ٬ دلم ندبه احساس کبودی داشت ٬ که همه عمر ٬ تو را نفس می کشد  ..

هروقت بی واسطه به دلم سرمیزنی تجدید میشوم !!

 چو نی گر نالم از سوز جدایی  

نیستان را به آتش می کشانم

کنگره جهانی فلسفه در گفتگویی با امیرحسین

دیشب یه مناظره کوتاه با خواهر زاده گلم امرحسین چهارساله داشتم .  

ایشون که بهتون قول میدم نه « از مدرنیسم تا پست مدرنیسم » لارنس کهون و خونده نه «جریانهای بزرگ در تاریخ اندشه غرب » جناب بومر  ٬‌ و نه  هنوز مقاله علمی - پژوهشی خاصی در آی اس آی به نامش به ثبت رسیده ٬ فقط و فقط با پشتوانه سواد رسانه ای  که از کانال چند شبکه محدود تلویزیونی و البته سیستم رایانه اش ((‌ رایانه بینوایی که دل و جیگرش خون شد تا امیرحسین ما ویندوز و به قول خودش فراگیری کرد  ))‌ کسب کرده  ٬ دیدگاههاشو با چنان شفافیتی بیان کرد که حیفم اومد این مناظره رو منعکس نکنم .... 

 

لیلا : به نظرت در شرایط امروز دنیا ٬‌مهمترین مسئله جهان اندیشه که لازمه و می ارزد فلاسفه دنیا در بارش فکر کنند ٬‌ چی میتونه باشه ؟؟ 

 

امیرحسین : عجب سوالی می پرسی خاله لیلا ! معلومه دیگه ٬‌تحریم اندیشه ورزی ازسوی عالیترین سازمان علمی - فرهنگی دنیا... 

راستی خاله جون !  

گفتی نیویورک جهان اول بود یا ما !!  ببخشید ... ما جهان اول بودیم یا او جهان سوم !؟   

 لیلا :مهم نیست خاله ... خط کش نیویورک و رهاش کن ٬ از آزمون موفق بیرون نیومد .بگذریم .. اگه پیام خاصی به شرکت کنندگاه این همایش داری مخصوصا به جناب والتر کوهان از برزیل که  متخصص آموزش فلسفه به کودکان است ، بفرما سراپاگوشم ... 

 

امیرحسین : 

احسنت .. آبروی سیرآزاد عقلانی بشر و خریدید !  

 شما جناب والتر کوهان بزرگترین درس فلسفه را به من دادید ... فکر نباید در بند در آید به هرنوعش !!  

و شما جناب هابرماس و اون هم مشرب دیگتون اسمش چی بود ... آهان جناب هوفه ..ازخاله لیلا تعریف هردوتون  و زیاد شنیده بودم ولی انگار چنگی به دل نمی زنید امیدوارم خاله لیلا من بعد در تحلیلاش دقت بیشتری بخرج بده ...  

لیلا : میگن یکی از مهمانان که نیومده کنگره مریض بوده ظاهرا و گواهی پزشکشم فرستاده تهران حرفی با اون نداری ؟ 

 

امیرحسین : دعا میکنم هرچه زود تر حالش خوب شه و بنویسه تو دنیا چه خبره !! 

برای  مدیرکل بلغاری تازه‎کار یونسکو  خانم «ایرینا بوکووا» هم یه پیام دارم ... 

خانم بو کووا!! شما که هرچه خاله لیلای من در راه احیای آبروی زنان ٬ تا حالا پنبه (!!) کرده بود رشته (!!) کردید که .. وای وای وای ..بیچاره خاله من ٬ نمیتونه جلوی من اسم دفاع از حقوق زنان و بیاره دیگه !!

خنده جان ٬‌ خنده لب  

اشک جان ٬‌اشک چشم  

 

چیستند ٬ چرایند !؟

تابیکران خویشم گامی دگر نمانده است  

آغوش مهر بگشا  ای  راز  روزگاران

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

امروز درکتابخونه ده خط بیشتر ننوشتم ...  

امروز درکتابخونه باز گم شدم ... 

امروز درکتابخونه از عفونت افکارم باز تب کردم ...هزیان گفتم ..  جیغ زدم .. دادزدم   

 امروز درکتابخونه درگیر بودم حسابی .. 

 با خودم ٬ با حسم ٬ با دلم٬ با رگ رگ هوشیاریهام ...   

نفس تنگی گرفتم ... خواستم بگم هرکار داری به خودت قسمت میدم  رها کن بیا به من برس .. 

چشمم به قرآن گوشه میزافتاد  ..

ذهنمو  از تمام واحدهای پاس شده شستم...  از نظر از نظریه .. غسل حیرت دادم  .. به آه قسمش دادم یک دم دست از نیش نگاه برداره ..

قرآن و بازکردم ..  

گفت : 

« و درزمین کوههایی درافکند استوار ٬ تا نجنباندتان و رودهایی و راههایی ٬ باشد که راه برید .» 

گفت : 

« و نشانه هایی و آنان به ستارگان راه خویش بیابند  » 

گفت : 

« اگر نواختهای خدا را بشمرید آمار نتوانید کرد خدا هرآینه آمرزگار است ٬ مهربان است »  

 

وای که چقدر نزدیک بود .. هنوز نرفته .. دارم حسش میکنم .. او با من حرف زد .. جوابمو داد ..جوابی قانع کننده جونم ...  یه پسورد سه کاراکتری .. علی !!    

بخدا قسم امروز در کتابخونه خدا بامن حرف زد !!

 

از شوق شکرخند لبش  جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم