... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

...

غمگینم

عمیقا غمگینم

بغضی به وسعت ناراستی هایی دارم که نمیدانم از کجا در پیاله مان ریخته شده

از وقتی فهمیدم بچه های معصوم مان کالای زندگی بی جنگ را به بهای استخر مختلط و عقب نشینی از باورهای ریز و درشتشان به چنگ آورده اند غمگینم.

ترسم از این است آخرین تیر را که رها کردیم  از این «ما»، جز « من» ی  یکه در برابر «تو»یی نا آشنا چیزی دیگر نماند.


آلرژی

آلرژی نسبت  به شرایط جوی طبیعی است و ساده تر میشود کنترلش کرد، امان از وقتی حساسیت به مطالعه، به نگاه کردن، حتی به چشم بستن و فکر کردن پیدا کنی. دیگر از آنتی هیستامین و لوراتادین و دگزا و ... کاری ساخته نیست، باید دست به دامن ماسک ها شد؛ ازون ماسک هایی که فقط در داروخانه های فرهنگ های شرقی میشود پیدایشان کرد؛ از جنس رهایی از دانستگی شاید!!

همی دانسته ام  زمانی این عطسه های ممتد کلافه کننده قطع می شود که ذهنم ساکت شود ولی چه جور میشه ذهن را خواباند بی آنکه نیاز باشد خودت بخوابی!؟

سیب سرخ

فکر کن چندین ساعت داخل سالن مطالعه بشینی؛  به مغزت فشار بیاری تا یک مقدمه یک صفحه ای بنویسی ولی هنوز با خودت به توافق نرسی چطوری شروع کنی و بقیه ماجرا ، اونوقت یکی در کمال بی توجهی و بی مبالاتی یه سیب دستش بگیره هی گاز بزنه هی گاز بزنه هی گاز بزنه ... واویلاااااااااااااا!!

اصلن مگه تمام بشوست. الان چند دقیقه است گوشامو محکم گرفتم ولی بازم ادامه داره...

یاد دروان ارشد افتادم و اون شبی که بعد ساعت خاموشی و شب بخیر یکی از بچه ها را هوس سیب گاز زنی، گرفته بود. اون شب نتوانستم جلو خودم رو بگیرم و خنده ام همه را بیدار کرد ولی واکنش امشبم متفاوت بود. گویی این محرک های بیرونی نیستند که همه کاره اند؛ این سوژه ی متلون قدرتر از اونی است که به نظر میاد!!

شیطونه داره تشویقم میکنه در یک مقابله به مثلی جانانه ترتیب  این سیب خوشگل قرمزی رو که تمام این مدت روبرویم نشسته داره رنجهای رساله نویسی ام را مشاهده می کنه، بدهم. بی خیال مقابله به مثل! سیب را باید تماشا کرد!!


شفته سماق

بی آنکه بخواهی خدای ناکرده ذره ای حریم دیگری را در هم شکنی، صرفا از منظر این فردیت فربه شده ارمغان جهان مدرن:

داشت تهوعم می گرفت از این همه موسیقی روان بهم زن و محتواهای چرند ، که نوایی خوش از اون ته مه های باغ فین روح سردرگم و کلافه ام را دمی مسیحایی بخشید؛ اعتراف می کنم معنای «دم مسیحایی » درست در آستانه قتلگاه سر سلسله تجدد زیزاسیون ایرانی ، جناب امیر کبیر خان فقید شیر فهمم شد. صدای سراج بود:

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فراموش کند مدعی بی وفاست

کاشان گردی با بربچه ها خوش گذشت ؛ مزه ی شفته سماق اش هم تا وقتی بوی چربی های مفید حیوانی به ذائقه ات اصابت نکرده بودن عالی بود بعد از آن را...

فکر کنم قبل خواب مجبورم جهت نجات روح گیج و یجم  از خراشه های رپ و راک و پاپ و تکنو  چند پرس موسیقی فاخر ایرانی گوش بدهم.

راستی چی شد ما معماری زیبای شرقی مان را سه طلاقه کردیم؟

نازهای اشراقیانه

و خدا در همین نزدیکی، درست کنارم ایستاده است!!