... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

کتاب

بلاخره دیشب برتردیدم فایق آمدم و همه کتابهامو جمع و جورکردم و امروز فرستادمشون هرات. هفت هشت کارتنی میشدند ولی ریا نشه سخاوتمندانه از بخش اعظمشون چشم پوشی کردم٬ نمی دونم روزی خواهد رسید من ازاین کتابها که عاشقانه تک تکشون رو خریداری کردم استفاده کنم٬‌ آواره و دربدر که باشی کتاب داشته باشی هم نداری انگار٬ داشته باشی هم باید برای خواندنشان ازکتابخانه امانت بگیری چون کتابها دیگر پای رفتن ندارند تا تورا ازاین شهر به اون شهر همراهی کنند هرچند حالا دیگر دارم به زندگی و علایق دیجیتالی که تناسب بیشتری با سفر دارند خو می گیرم.

امیدوارم پلیس محترم مرز چشم دیدن کتابهایم را داشته باشد و هوس همیشگی نقض مواد مترقی قانون اساسی جدیدمان به سرش نزند والا من واقعا درروزهای اینده عزادارتوقیف کتابهای نازنینم خواهم شد. (برای سلامتی کتابهای عزیزم لطفا دعا کنید )

ازصبح دارم به  کتابهایی می اندیشم که وجینشان کردم و به وقتهایی که ازمن گرفتند و به سمومی که در روانم پخش کردند و بت هایی که درمن علم کردند. معلوم نیست در بقیه عمر چند بار دیگر نیاز به وجین کردن پیدا میکنم!؟

( )

این خیلی خوب است که اجتماعی هستیم و نگاه جمع مدام تصحیحمان می کند اما من این روزها درتشخیص نقد مشفقانه و انتقادات برآمده از سلایق فردی درمانده شده ام. گاهی وقتها ما خیلی حرف می زنیم خیلی بیشترازسهمیه مان گاهی وقتها یادمان می رود اصل اساسی تفاوتهای فردی هم هست و نفس می کشد گاهی وقتها اصلا تاب دیدن تفاوت را نداریم و فرد آدمها را به راحتی خفه می سازیم.ّ درعجبم از آنها که همه و همه چیز همه را به نقدمی کشند بی اندکی تردید.

-----------------

امشب ایتالیا کسی چی می دونه فرداشبی شاید اسبانیا.

ما و قصه وحی

درمیون پیامهای بازرگانی تلویزیون هیچ پیامی تاحالا به اندازه اون انیمشن تبلیغی منو به فکر فرو نبرده. درست یادم نیست تبلیغ چه محصولی است ولی جریان مربوط به فردی میشه که به زحمت و سختی تمام، به قله کوه میرسه؛ درست همون موقع یکی دیگه ازاون ورکوه ازطریق پله ها و به راحتی میاد بالا.

براین باورم نسبت عقل و دین یا عقل و وحی یک مساله فوق العاده حیاتی است، ازون مساله های کلیدی بشراست که پاسخهات بهش میتونه درادامه خیلی تعیین کننده باشه.

صرف نظر از بحث های نظری با حاصل و بی حاصل، جاداره ازخودمون بپرسیم ما تاچه حد در برقراری یک نسبت درست میان وحی و این عقلی که زمامدارزندگی ماست موفق بودیم!؟ آیا خدا درقرآن با من و شما حرف زده یا با واسطه های فهم!؟ چطور باید حرفهای خدا رو خواند؟ اصلا ما الان حرفهای اونو میخونیم؟

بازیگوشی

هم اتاقی ادبیاتی:

امشب اینجا نیست تا زیاده خوانی هایش اشتهای درس خواندنم را کورکند ولی نفحات زیاده خوانی اش هردم به مشام می رسد؛ ظاهرا قصد کرده است به آیین دیوانگی درآید آخه ساعت دو و بیست دقیقه بامداد اس داده است:

آزمودم عقل دوراندیش را / بعد ازاین دیوانه سازم خویش را

زهرا:

دراحوالات این بچه مانده ام درمشهد علوم قرآن و حدیث میخواند یا روان درمانی و شیمی و .. دراوج امتحانات اس داده است:«مسکنها ذهن را تخدیرمیکنند؟ یا درد را ازبین می برند؟ آیا درد وجود دارد؟ » با اجازه قانون اخلاق، آنرا به نفع خودم وتو کرده و جواب اسش را ندادم آخه رشته سوالات زهرا تمامی ندارد واردش بشوی تسلسل، یک لقمه چربت میکند.

عاطی:

یک گوشه ای جزوات حقوق بین الملل را به امان خدا رها کرده با گوشی اش روابط بین الملل را برقرارمی سازد. واقعا که موبایل خوره دقایق است.

زینب:

فردا امتحان متون فقهی دارد ولی همه جزوه هایش را رهاکرده و  گیرداده است روی نظر امام خمینی که فرموده اند: درتمام مصادیق اجبار و اکراه، مرتکب، فعل را با اراده و قصد و اختیار انجام میدهد...حالا کی میتونه ازشربحث جبرو اختیاربه این زودیها خلاص شود.

من:

ازسرشب جان کندم تا بفهمم ابن سینا چه تعریفی اززمان دارد، یک حرف ابن سینا را نمی توانم بفهمم؛ اینکه چطور میشود دوحرکت با سرعت مشابه زمانشان مختلف باشد. زبان چینی بچه های فیزیک هم نتوانسته است کمکم کند. اوضاع عجیبی است به زحمت ذهنم را مجاب می سازم این بحثها منقضی نشده اند و باید جدیشان گرفت اما تا میخواهم رامش کنم باز سرو کله افلاک نهگانه و دهگانه و ... پیدا میشود و ذهنم را فراری می سازد؛ تا به خود می آیم اشعارحاشیه جزوه پاک  فاتحه زمان مرا خوانده اند.

------------

بازیگوشی های فصل امتحانات به نظرم یک پدیده مبارک اند که به سراغ ما می آیند. ازنظر من خیلی ازبازیگوشی های ازنوع فوق بیانگر وضعیت فعال شدگی ذهن وروان ما است؛ ما درشرایط عادی عمیق نمی شویم، عمیق درس نمی خوانیم لذا کمتر گرفتارسوژه های اندیشه می شویم اما درشرایط امتحان که توفیق اجباری هضم داده ها را پیدا میکنیم اندیشه ی ما چرتش پاره می شود و اندکی می بیند و حساس می گردد.

!!

ساعت سه و پنجاه و هشت  دقیقه بامداد است.

من :

انقدرفلسفه تحلیلی درذهنم تلمبارکرده ام امروز و امشب که اگر همه بزرگان فلسفه تحلیلی هم ازخواب بیداربشن و بخوان ذهنمو تحلیل کنند فکرنکنم موفق بشن، آنقدرذوبطون شده است عرضا و طولا که نپرس.خداکند سرجلسه امتحان یادم بیاد چی خوندم.

هم اتاقی:

به بیت دوهزارو هشتادم مثنوی رسیده است....وااااااای خدای من بیچاره این ادبیاتی ها!! یقین دارم ابررایانه های دنیا هم اگه یک دفعه انقدر ورودی داشته باشند راه خروج رو گم خواهند کرد...کاش مولوی ازفرار حسام الدین درس می گرفت و انقدرنمی سرود که ادبیاتی هاهم فراری بشن.آقا یکی بیاد این ادبیاتی ها را از سطح پهناور ادبیات غنی پارسی  جمع کند، نه، این سطح را فشرده کند تا این طفلی ها کمی عمقی شناکنند.

راستی!!

خوش بحال اصحاب کهف که سیصد سال خوابیدند!!