غفار جمیل...
*«جوشن»، خیلی حرف واسه گفتن میتونه داشته باشه!
*چقدر فرق است میان پرستش یک نیروی کور با پرستش ذاتی با این ویژگیها، فکرش رو بکن اگه حق با مولانا باشه و تو، آن باشی که درجستن آنی، اونوقت اگه دنبال همچی موجودی راه بیافتی چه شود!؟
دارم به این فکر میکنم انسان چقدرباید بالغ شده باشه تابه طلب همچین مطلوبی دچاربشه!!
بعدافطارباهدی رفتیم قدم زنی. دربرگشت، خانم مسنی که معلوم نبود باچه زبانی حرف میزندمقابلمون سبزشد،چنان بوی متعفنی میداد که ناخوداگاه آدمو به عقب میکشوند، به هرزحمتی بود نام یک خیابان را از میان جملات نامفهومش بیرون کشیدیم و دستگیرمان شد که بجای دوایستگاه قبل، اشتباها اخرین ایستگاه پیاده شده است. چاره ای نبود گفتیم ولو شده به قیمت تاخیر خوردن تایک جایی همراهی اش کنیم شاید کفایت کند، به خیابان اصلی که رسیدیم،سیمای متحیرش به ما گفت چه کنیم. دربین راه چندبار پیرزن بامهربانی تمام سرم را دست کشید، بوی آزاردهنده اش امانم را بریده بود،مرتب به او نگاه می کردم، بی رمق بود، چند بار خواستم بپرسم افطارکردی، اصلا چیزی خوردی، ولی مرتب شامه ام توجهمو ازاین مقولات منحرف میکرد، تا چشمش به مسجد محله شان افتاد بوسه بارانمان کرد، وقتی داشت به سمتم میامد تا ببوسدم گفتم الان است که دل و جیگرم ... آن موقع برای یک آن دریایی از مهربانی به اضافه یک احساس قدردانی عمیق، درصورت چروکیده و چشمان خسته اش حس کردم، حسی که خیلی زنده درفضاپخش میشد و جای تعفن و هوشیاری شامه ام را پرمیکرد، پیرزن مرابوسید، هدی را بوسید، برایم جالب بود دوباره به سمت من که خوشکم زده بود آمد منو دربغل گرفت، بوسید و رفت، ازاون موقع تاحالا یک حس شرمندگی، مدام درمن قد می کشد، اینکه چرا با دیدن اون همه زیبایی روحی، بازهم احساسی زننده درمن وجود داشت که اجازه نداد پیرزن را دربغل بگیرم و محبتش را پاسخی مناسب بدم.
صرف نظر از یکی دو سایت و برنامه ای که نیازهمیشگی توست و انگارایرانسل تصمیم گرفته است اصلا بازشان نکند، برای بازشدن برخی صفحات بی نهایت کم حجم هم باید کلی وقتت تلف شود، تصمیم گرفته بودم اینبار خدمات ایرانسل خریداری نکنم اما کنترل از راه دور گروه مطالعات زنان باز به سمت این کار بی حاصل کشاندم . تاقبل ازماه رمضان باز مشکل به این حادی الان نبود، حداقل تایک مقاله نسبتا عریض و طول را می خواندی و کمی از کارهای تایپت را انجام می دادی و گاه حتی آشپزی ات را به سامان می رساندی، یک فایل 100 کیلوبایتی بازمی شد ولی این شب وروزها متاسفانه برای نفس کانکت شدن، کلی باید سرصف بمانی.
نمی دانم مشکل چیست و چطور حل می شود فقط یک چیز میدانم، این رسمش نیست ایرانسل هزینه بگیرد ولی پاسخگونباشد.
گفتم حالا که رمضان است و راههای مواصلاتی زمین و آسمان هموارتر بیا به دیدن خدا برویم،دل، اولش هی نق می زد، میدانستم چه مرگش بود، گفتم عزیزم، جانم، گلم!! اینهمه این کتابهای بی زبون رو محل گذاشتی چی شد؟ اصلا من لال میشم، خودت بگو نصیبت چی بود؟ بی توجه به نگاه تندش ادامه دادم، آفرین بچه خوبی باش! تو که اینقدر با روشنفکرای جورواجور می پلکی، نگاهت رو وسیع کن، پاشو برو آن سوترها رو هم بگرد، شاید واقعا خبرهایی باشد...
القصه! اون شب، ما بالا رفتیم ولی خدا آنجا نبود، خبردادند برای عیادت قلب شکسته ای به زمین رفته است، ردپایش را که دنبال کردیم سراز دل پردرد مادری درآوردیم که همین بغل گوشمون، درتامین نیازهای فرزند یتیمش مانده است.
---------------
دارم به تفکری می اندیشم که محورش خداست، خدایی عاشق انسان.