... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

معجزه آنتولوژی


افلاطون چشم ما را به روی هستی نامحسوس، می گشاید، فیلسوفان مسلمان ما را با نظام و سلسله مراتب هستی آشنا می سازند. عرفان اسلامی ما را با قوس صعود و نزول آشنا می سازد.

*******************

در کنار مباحث و دیدگاههای  اخلاقی، تیکه هایی از آنتولوژی فیلسوفان، بخشی از کلاس فلسفه این ترم مرا تشکیل می داد که با احتیاط، وسوسه و صرف انرژی بسیار سعی نمودم با دانشجویان در میان بگذارم. در طول ترم، رویش فکری، تلنگر ذهنی یا حساسیت خاصی را از سوی دانشجویان شاهد نبودم. در عمق نگاههایی که با اشتیاق تمام می پاییدمشان، بازخوردی جز یک نگاه دریافت نمی کردم؛ نگاهی که انگار از من و از تاریخ فلسفه می پرسید اینها یعنی چی؟ این فیلسوفان چی دارند می گویند؟

دو سه جلسه اخیر را اختصاص دادم به مرور سقراط، افلاطون، ارسطو و اندکی از فارابی، اتفاق شیرین و وجدآوری پیش آمد؛ دانشجویان به نظریه مثل افلاطون حساس شدند، بعد یک ترم که برایشان از « سعادت» در نگاه فیلسوفان گفته بودم، حالا داشت کم کم مسئله ای بنام «سعادت» در جان آنها شکل می گرفت. جسورترین دانشجوی کلاس، با غروری برآمده از سطحی بودگی جوانی، لب به اعتراض گشود؛ استاد! این حرفهای ارسطو و افلاطون و فیلسوفان واقعا خنده آور است برای انسان امروز، یعنی شما فکر می کنید می شود از این دیدگاهها امروزه طرفداری کرد؟  نقد تیز او چالش آنتولوژی را برایم جدی تر ساخت. هستی را سلسله مراتبی دیدن، هستی را ذو بطون دانستن و فراروی از سطح چیزها به عمق شان، به حقیقتِ پسِ پشتشان، می تواند تفسیری  معنی بخش از هستی به حساب آید؛ تفسیری که هم می تواند فلسفه بودن رنج آمیزمان را برای ما واضح تر بسازد هم معبری باشد به بیرون از محدوده ی ملالت ناگزیراین حیات محدود. آنتولوژی برای من که این دید را به ارمغان آورده، دریافت های دیگران را نمی دانم. خدایا کمک کن این دریافت را به زبانی در خور فهم کلاس ارائه کنم؛ کلاس روی ریل گفتگویی هیجانی و در عین حال نفس گیر قرار گرفته بود؛ نفس گیر هم برای من هم برای دانشجویان. آخر کلاس دانشجوی مغرور را جلوی میزم دیدم؛ در حالیکه خضوع و تسلیم شدگی به آستان حقیقت جویی!!  از سراپای وجودش می بارید، اعترافاتش را آغاز کرد؛ انبانچه ای از سوالات جهان شناختی، انسان شناختی و .... را روی میزم ریخت. دلم برایش سوخت، دلم برای همه آنهایی که درد هستی پیدا می کنند و درد هستی دارند می سوزد؛ آرامش کردم؛ به خودت وقت و فرصت کافی را بده؛ این مسئله های یک شب،  دوشب  و صد شب نیست، مسئله های یک عمر آدمی است، اصلا زندگی یعنی مسئله داری ؛ یعنی نزدیک شدن به حل ها و نقض حل ها و باز نزدیک شدن به حل ها و نقض حلها !!!!!!!

آن روز سر کلاس، معجزه آنتولوژِی را دیدم؛ آنتولوژِی گفتنی هایی دارد برای آنانکه به چالش هستی گرفتارند!!

آن روز جای خودم را در هستی پیدا کردم؛ جای من سرکشی به همان نقطه های دردآور وجود آدمی است که با آنها زندگی کرده ام و زندگی می کنم.

« من جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» از امیدی که در این بیان وحیانی موج می زند، خوشم می آید!!


بعد مدتها سر شب گذرم به فیسبوک افتاد فیلم کتک خوردن دستفروش هموطن رو دیدم و یک دل سیر گریه کردم.

یکی از دعاهایی که تازه یاد گرفتم:

خدایا حالا که بناست مدام شکسته بشیم، تاب شکسته شدن  استخوانهای عزّت را به ما عطا فرما.


یکی از دانشجویان، طلبه ساده و صافی سنی مذهب است که برخلاف آنچه در ظاهر نشان می دهد، دروس دینی را در مدرسه خوب خوانده است. از وقتی کشفش کرده ام، به مناسبتهای مختلف دیدگاه مذهبش را جویا می شوم. از گفتگوهای کوتاه کلاسی مان نصیب ها میبرم که از ساعتها مطالعه نبرده ام. همیشه مومن به مذهب مدارا و تقریب بودم حالا مومن تر شده ام. شاید اگر آدمها آزاد باشند هر دین و مذهب و مرامی  که مناسب دانسته اند، داشته باشند، عده ای صید شوند اما در تجربه من این آزادی صیدهایم را برکت بخشیده.


فمنیست سلام

منو دعوت کردند سخنرانی

در اون سخنرانی یک فمنیست مسلمانی از من تراوش کرد که تا بحال ندیده بودمش.

بعدش زل زدم به او

خوب وراندازش کردم

غریب می نمایی غریبه!!!

بین خودمان باشد تصمیم گرفتم بپرورانمش

ما اینیم! در این متنی که در آن قرار داریم، تفکر از خلال بیان شفاهی ایده ها پرورده میشود. 


چشم

گاهی حوصله نداری حتی از خودت دفاع کنی

«چشم» و دیگر هیچ !

عجب وازه ی رهایی بخشی است این «چشم»

و عجیب تر آنکه

همو  آرزوی دفع بلا ا زاین خمار آواره دارد که خود کاری ترین زخم را به این گوشه  زده !!