امروز که راضیه از قم زنگ زد
امروز که خبر میتینگ های دکتر ها رو از مشهد شنیدم ، فهمیدم خیلی وقته مدفون شدم.
==============
تسلیمیم خدا جان
خیلی که کلافه بشوی، می شوی چیزی مثل الانت. یک کلاف سردرگم ، آنقدر در خویش می پیچی، می پیچی، می پیچی که اندیشه ی در و درگاه هم از سرت محو می شود.
تسلیم آن دایره محتوم ساعتها و روزها و هفته ها می خندی، می گویی، می شنوی، بی آنکه خودت باشی، بی آنکه در لحظه باشی، بی انکه در متن باشی. هستی اما انگار نیستی،
میدانی جنس خنده های غائبانه چیست؟
من که فکر می کنم از جنس خس و خاشاک در بند سونامی اند ؛
سونامی دربدری
سونامی منگی
یونامی ویرانی ، حیرانی
آه حیرت!!
چنان اسیر چنگالهای هیبتناکت ساخته ای ام که واژه ها را گم کرده ام
آن را که خبر شد خبری باز نیامد
بچه ها دلشون برای حرفام تنگ شده...
قرار من و بچه های دکتری، یک شب زمستونی، خوابگاه کوثر
از بزرگ شدن خوشم نمی آید خدایا!!
اینکه یک اهل مطالعه، ولو در زمینه گفته های تو هیچ مطالعه و تخصصی نداشته باشد، ولو نشنیده بخواهدتورا به تیر نقد و ناسزا و توهین ببندد، درد ندارد، درد وقتی است که جماعتی که در عمرشان نه کتابی خوانده اند نه تامل و تفکری داشته اند، بشوند داور گفته ها و دیدگاههایت و بر مسند قضاوت های گنده گنده بنشینند و موعظه ی چه طور بیاندیش و به چه باور داشته باش، سردهند.
اینجا دیگر درست دم درِ انسداد باب گفتگو و تغییر است.
یعنی تاریخ گذشته ما چه برسر این جماعت آورده که اینطور خود را به خواب زده اند یا به خواب رفته اند؟!؟؟؟