وقتی انسانها دیده میشن که دیده نشن !!
حرف من اینه : وقتی همه حجم نگاهت رو خودت پرکرده٬کی میتونی انسان بغل دستی تو ببینی جان من !؟
.... برای دوستم
بنویس رفیق که دلم برا حرفات تنگ شده !
از هنجاربگو .. نسیم عصرگاهی ..ستاره مغربی ..کوه ..و گپ گاه رویایی مون
ازبهشت بگو و بهشت پیمایی و یک پرس, ده پرس , ده ها پرس, سراج وشجر
بیا ای دل ازاینجا پربگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم .....
بنویس دوست گلم !
ازنقطه های مشترک ...زارویه های بازو بسته .. چهارراه های خداحافظی ...
خداااااا!
اینجاکجاست ؟ آخردنیای من و دوست ..
بگو تا بن بست هامون رو جمع زنیم شاید منهای اضطراب شویم ...
بنویس ازبهانه های دل, نق نق کردنهای سر .. ازاغما درآبشارته دنیا.. ازعمودها و افق های دشت سکوت ...ازراهی که هیچگاه ندیده و همیشه قربانی مقصد کردیمش با اینکه استاد بارها میگفت مقصد همین حالاست ..حال را دریابید .
ازسیب ... سیب سرخ, همون که عطرش را بجای حس سردرگم بچه های پایان نامه نویس به اشتهای آبدارچی فروخت ...
بنویس دوست من, بنویس از احضارارواح ..
هایدگر, صدرا,سبزواری و نیچه رابساط کردن روی میز و زمان را میخکوب کردن. بگو ازوبگردیهامون ...از مسابقه سوژه پروری و سازنوشتن
آی ..آی ...آی که چقدردلم برا غروب کوه, شمع, مثنوی و سیبهای معطرت تنگ شده ...
مست نه ای مست نه ای رو که ازاین دست نه ای ....
یاد روزی که برقافیه های حافظی شوریدیم و عوض صبر, سر به صحرا فکندیم و خلقی را نگران حیثیت پارسی گویان شیرین سخن و معنی داری زبان ....
بنویس رفیق ازشبها و بهانه کل کل کردن بادوست ...راستی هنوزهم با من موافقی ! پس بیا بازهم بخوانیم :
شبانگاهان درآندم که پیچد دست مجهولی خفن درپای ذهن بی قرارم, تورامن چشم درراهم ....
بنویس ازمحله های دلانه ی ملکی تبریزی, واگن 3, شب 23, جمعه ی بهشت , دیارحوریان بی حیا ودلی که جاگذاشتیمش درهوای سیمرغ بی پروبال .
راستی آن انارستان علمی پژوهشی که یادت نرفته ! یادش بخیر صدگانه های یاقوتش چه صفایی داد به روح خشکیده درحصاردغدغه های پرتستانی مون !
آن اذان مغرب به افق دشت , شب, سکوت, شمع و عاشقانه های یک حنجره بی دل چه صفایی داشت آنگاه که باتو فضا را درتاریکی ازپنجره صدا می زدیم ...فریاد هامون که درپرهای سیمرغ می آمیخت دوبال می شدیم درآسمان هپروت, بچگی هامونو احضارمیکردیم وبه آستا نه اش دخیل می بستیم تامگردقایقی فارغ بشیم .
دلم گرفته رفیق , خطی برای دلم بنویس که بهانه سیاه مشق های تو کرده است !
روحم رو اجاره دادم حالا موندم با چی زندگی کنم !!
درجدال خشت های یک وضعیت کهنه, همش امیدت به سنتزیه که بناست متولد بشه و تکراری رو که ازش متنفری نیست و نابودکنه .. با امید, خودت رو سرپانگه می داری, هی به خودت تلقین میکنی هیچی و پوچی بی معنی است و فردایی زیبا و دلنواز درانتظارت هست ... اینچنین است که وضعیت ها نو میشن و نوشدنها کهنه ..ته هرنوشدنی یه ته دل خالی شدنی به سراغت میاد که تکونت میده, ریشتراین تکانه ها, بسته به وزن آینده ای داره که حالادیگه حال تو شده اند. فکرشو بکن به هردلیل ممکن یه آرمانشهر واسه خودت طراحی میکنی با خون دل میسازیش , هنوز واردش نشدی دل زدت میکنه انگارکه سالها داشتی اش, ارضات نمیکنه اصلا قفس روحت میشه , اونوقت مجبور میشی دنبال نقشه فرار براه بیافتی ... یه جایی ازخودت خواهی پرسید تاکی فرار ..تاکی رفتن ؟ ایا معنی بودن همین رفتن است ؟ ولی رفتن خودش داره داد میزنه من راهم نه مقصد. دیروز یکی که انگار تاحالا نامی از فلسفه به گوشش نخورده بود ازمن پرسید فلسفه به چه دردی میخوره ؟ منظورم اینه که آدم وقتی فلسفه بخونه چیکاره میشه ؟ درجوابش گفتم آدما فلسفه می خونند برای فضولی , تا فضول بشند, تا به همه جای هستی به ذهن و عین, سرک بکشند و ته توش رو دربیارن, تا جلز و ولزبزنند ... گفتم این عینکی های دولا شده که درقعرکتابها و کتابخونه ها غرقن رو می بینی, به قیافه آروم و بی آزارشون نگاه نکن, اینها عالم رو زیررو میکنند, اینان که مبدء و مقصد سیستم های سیاسی عالم رو تعیین میکنند , اینان که مجوز می دن آدما سلاح اتمی داشته باشن یانه ؟ اینان که توصیه میکنند لذت آری یانه ؟ اینان که آسمون رو رد میکنند یا قبول ؟ اینان که مسیر عالم و آدم رو تعیین میکنند یا به طرف آسمون یا به قعر زمین ؟ ... وجالب اینه که همین ها اغلب ازحل مهمترین پرسشهای موجود خودشون عاجز میمونند وفرقشون با اون پیرزن مکتب نرفته این میشه که با این همه ادعای فضل و فخر و حرکت های ممتد میان مقدمات و نتیجه ,تازه کشف میکنند که نمی دونند واون پیرزن عامی ازاول میگه میدونم . راستی کدومشون بهتره اینکه بدونی که نمی دونی یا اینکه بدونی درعین امکان این امر که ندونی که نمی دونی ؟ خوش بحال آدمای اهل کارو کسب , اونهایی که دستشون بیشتراز دل و فکرشون کارمیکنه, آخه همین دیروز بود یه جایی میخوندم که کارجلو یاس رو میگیره, وقتی کارمیکنی , کارمیکنی دیگه. به قول اون دوست خوبم , شکمت سیر نیست که بشینی به این گیر بدی که چرا دو به علاوه دو چهارمیشه ؟ چرا هدف وسیله رو توجیه نمیکنه ؟ ازکجا آمده ام ؟ به کجا می رم ؟ و .... ولی خداییش ازهمون کلاس اول که خانم کرباسی مهربون, منظورم معلم نازنین کلاس اولمه, می گفت بچه ها دو تا لوبیا داریم دوتای دیگه هم بهش اضافه میکنیم حالا بگید بدونم چند تا میشه ؟ و همه جواب میدادن چهارتا, سریع دستمو بلند میکردم خانم اجازه... خانم اجازه چرا چهارتا میشه ؟ چرا پنج تا نشه؟ یا بیشتر یا کمتر ؟ ... تاجدول ضرب رو حفظ کردم دیوانه شدم چون یه نوع حرف زور بی دلیل می دونستم که پذیرشش برام سخت بود ..... این شکم سیری هم بد دردیه ها !! تورو تبدیلت میکنه به یه گیرسه پیچ درست حسابی .... حالا فلسفه این شکم گرسنه رو بهتر میفهمم, فکرشو بکن اگه این شکم نبود آدما دنبال پرکردن ذهنهاشون می افتادند واویلا !! چه واویلا یی میشد !!