... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

... آخر دل شدم

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

پیامبرمجازی !

پیامبری مجازی از کنارخانه من رد شد ...

دل خون تصدیقهایم بود

قرارگذاشته بود عقایدم برایش محترم باشند

و من هیچگاه معنی احترام در آیین اورا نفهمیدم

آیه های نقدش بی رحمانه نازل میشدند

تا غلظت باورهایم را بکاهند

گفتم :

اگه بخوای تمام غلط های منو اصلاح کنی باید عمرنوح داشته باشی

و منطقی به قد و اندازه تمام سوداهایم

آخه تاتو رو نفهمم ایمان برام ممکن نیست

هیچگاه « ایمان می آورم تا بفهمم » آگوستین را نپذیرفته ام

مگه میشه پیامبر نقد رو متعبد شد

اصلا با ذات رسالتت نمی سازه

وانگهی

تاحالا پیامبر بی معجزه دیدی !؟

بزار بهت بگم:

هروقت به رسم پیامبران حقیقی٬‌به تناسب زمان، اعجازت رو دیدم شاید هدایت شدم

من فرزند تضادهایم

سنتز هزاران ایسم و ایده و نظریه

یک هست معلق، در مدار بودن

کوشش هام، همیشه نسبت به کشش ها، در اقلیت بسر می برند

تو قراره ابرنظریه من باشی

آیینی بیار که همه مارهای دیگر رو ببلعدد

منو فقیرسازد ...

تهی از اندیشه ها که شدم

حواریت خواهم شد

هرچند تاریخ٬ حواری از جنس مرا به ثبت نرسانده باشد




کاش

کاش ...

از همون اول به آب و خاک اکتفا می کردی

دل نمی دادی

که روزی دل بدهم !

دل و نقد !

حکایت زبان تیزم٬‌ همان شکستن جام است !!

برای تبرئه ام

کافی است٬ تفسیر مشهور را برگزینی

نشان !!

شنیده بودم

از دل تو در دل من نکته هاست  

اه چه ره است  از دل تو تا دلم 

اما نمی دونستم از پرچمی تا پرچمی نکته ها نهفته است !! 

و از دلی کمونیستی تا دلی شیعی٬ فاصله٬ به قد یک نماد است و بس !!  

جایی درگوشه جشن پرسروصدای دیشب٬ حاشیه ای پرجاذبه من و یک لیلا رو بهم سنجاق کرد ...  

لیلایی باپیشینیه کمونیستی که حس نماد شناسی اش فوق العاده فعاله .. عاشق نشانه هاست ..همه مطالعات و مشاهداتش رو درقالب نماد می ریزه و از کانال نمادها میشناسه و فهم میکنه ...

واسه همین فلسفه رنگها٬‌معنی های نهفته در پرچم ایران رو دردامن فکر لیلا می ریزه و اونولبریز ازمعنی میسازه ..  

سرخ قیام

سفید تسلیم دربرابر یک حقیقت بنام الله  

و سبز نصرت و پیروزی  

بماند که معماری اسلامی چه حرف ها داشته برای این لیلای تشنه ...

معنی همیشه معنی گرا رو شیفته و شوریده کرده ... 

 سه سال صیدازپی صیاد و صیاد از پی صید روان اند تادرمکتب نرجس مشهد به هم می رسند ... 

حالا دیگه لیلای قزاقستانی٬ جاذبه ستاره ٬‌داس و چکش پرچم سرخ روبه پای جاذبه خط سفیدی که خط سرخ عاشورا و خط سبز انتظار رو بهم پیوند می زند ٬ ذبح کرده ...  

لیلا ازدرون نمادها متولد شده است  !!

خدایا! 

تو کسیتی چیستی که همه راهها به تو ختم میشه !؟   

برای یک جراح ازتجربه یک جراحی متولد میشی  

برای یک دانشمند ملحد٬ از دل « خلاها » می جوشی

برای یک توریست٬ ازدرون گنبد و گلدسته معماری اسلامی تجلی میکنی  

برای یک تشنه نشانه ها از ساحت رنگها سربرمی آوری ... 

اصلا برهان صدیقین صدرا راست گفته ؛ حقیقت را بخواهی سلب کنی٬ اثبات کردی ٬ بخواهی اثبات کنی بازهم اثبات شده  !!

  

دارم به این می اندیشم دررویش قارچ گونه برجهای شهر٬‌ که می رود تا معماری اسلامی را دفن کند٬ اگه روزی روزگاری لیلایی توریست بهانه معنی گرفت٬ آدرس خدا رو چگونه خواهد یافت !؟ 

دارم به این می اندیشم من که سالها از چهارگوشه مشهد راهم به گنبد و گلدسته امام رضا ختم میشده و با عرض سلامی به آستان جانان٬‌گاه و بیگاه تازه میشدم٬  فصل فراق راچگونه سرکنم !؟

 

تنهای هیاهوزده !

انسان همواره یه موجود هیاهوزده بوده  

واسه همین «خود» انسان همیشه این وسط له شده   

کم اند آدمهایی که با پای «خودِ» خودشون٬‌ مساحت زندگی رو بپیمایند 

ما٬ یه جورایی محصول جدال پارازیتهاییم ؛

امواج مرئی و نامرئی جورواجور پیرامون

بیشتر از زندگی نقش زندگی رو بازی میکنیم  

احساس میکنم پیش نیاز زندگی یه نوع شعورِ ساری است٬  یه نوع دانائی فراگیربرتمام گوشه کنارهای انسان ...  

دانائی و شعوری  که « تو‌ » رو برای «‌تو» حاضر میسازه ...   

دانائی که «اختیار» ت  رو پاس میداره   

راستی که شاعر راست گفته : 

ای برادرتو همه اندیشه ای  

مابقی خود استخوان و ریشه ای 

اصلا می دونی !‌ در دامن همچین شعوری٬ طعم گزینش واقعی و پس لرزه های اون رو میشه درک کرد ..    

وحشت ٬‌ترس ٬‌امیدی که به سختی دردستانت آروم میگیره ٬‌سکوت و درخود تنیدن که براستی مرز عبورتو ازهیاهوی بیرون و تشرف به هیاهوی درون است ...

گزینشگر رسمی و نه اسمی که شدی٬ اون موقع ٬‌تنهائی و تفردِ خودت رو دراین هستی بیکران رصد میکنی ..  

من تنهایم ... خیلی تنهایم ... 

باید تنهایی تکلیفمو با هستی روشن کنم  

باید تنهایی بایستم  

باید تنهایی راه برم  

دستی هم اگر هست٬ این منم که تصمیم میگیرم به اون چنگ بزنم یا نه !! 

شاید به همین خاطره که هرگاه قصه قوم ظلوم جهولم رو مرور میکنم  

تماما تمنای « تو » میشوم  

حالا می فهمم راز اصرار شاعر خوش قریحه پارسی رو  : 

آب کم جو تشنگی آور بدست  

تا بجوشد آب از بالا و پست  

تشنه ام  

باور کن عطش تابمو بریده !!