نمی گویم همه دنیا ها به رنگ دنیای من درآیند
می گویم: لا اقل دنیای مرا هم به رسمیت بشناسند
(اینو واسه خاطر خودشون میگم والا من که مشکلی باهاش ندارم )
دیروز : خیلی جلو بودم
امروز : خیلی عقبم
ازخود می پرسم :
چرا ؟ ...
من که تمام عمر دویدم
شاید چون حالا به سهم واقعی خود از زمان پی برده ام !!
به بهانه سه اس آخر ... اندرونی
۱- آنروز, بحثهای پژوهشی گروه حاشیه سیاسی پیداکرد ... سراز توقعات جورواجور از ولی زمان درآورد ... گفتم : به قدری که مایه میگذاریم انتظار داشته باشیم ... انگار نچسبید .. حسنا ازهرم هستی مدد گرفت ؛ ... وه که عجب به من چسبید : ولی مزه اش در التهاب بحث گم شد ...
2- بعد کلی کل کل تو جلسه ؛ تنها یک پیاده روی مثنوی آلود کیف تو کوک میکرد و بس ... والبته کیفش اونقدربود که یارخراباتی ما رو یکراست به آغوش لطف رضا بکشونه :
گفتم شور بخواه ... گفت : شعور درشور و شور درشعور میخواهم ....
خبرش آمد : ... به آب... به آیینه ... به نور قرآن .. به بوی رسول .. به شور .. به شعور... دعایت کنم دعایم کن . ...
3- 3:30 PM , درست در نقطه خال فایل P , مزه هرم هستی اش ذائقه مو بیدارکرد ... صداش داد یارو برافروخت :
...ای بابا شما هم که چه قدر با فاصله می گیرید! ناامیدم نکنید !!
4- گفتم بابا: جر سیاسی مزه حالیش نیست ... مزه کشه ... مگه دست غیب خلوتی بده مزه ها را بچشی و.....
اوکی بچه که زدن نداره , انقدر غزق احوالات شیخنا الغزالی شده اید که .. حتی ادبیاتتان صیرورتیده ..
سه اس از یک خراب آواره مجنون تبار
مرا نه سر نه سامون آفریدند
پریشونم پریشون آفریدند ...