خدا در دل سودا زدگان است بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا را
محمد حسین اصفهانی - صفا -
... میان ربنای سبز دستانت دعایم کن !!
درحاشیه یک انتظار که کاشتم , آبش دادم , مراقبت کردم تا ...
و به رسم یک خصلت دیرینه که اصلا از محالاته مثل بچه ادم یک گوشه آروم بشینی و کاری نکنی , وسوسه شدم بی تحرکی انتظارمو یه جورایی با دیدار از کتابفروشی بغل دستی به تحرک درآورم ؛
اونم کتابفروشی امام که بدلیل تنوعش همیشه کنجکاوی آدمو به شورش درمی آره
گذشته از قصه ارباب معرفت جناب سروش که به مناسبت غزالی لازمش داشتم ؛ تحقیقی درباب شیخ صنعان و دختر ترسا توجهمو جلب کرد. همانجا که انتظارمو کاشته بودم غرق داستان شیخ ایمان فروش صنعان یا سمعان شدم. از مقدمه کتاب که به کالبد شکافی اصل ونسب این ماجرا پرداخته بود به سرعت باد گذشتم و خودمو به زبان سحر آمیز عطارسپردم. بابا ای ول به این قریحه شعری وعمق نگاه !
هضم در عشق شیخ می گردی , زبان عطار صیدت میکنه , میخوای روایت عطارو کیف کنی رسوایی شیخ صنعان بالا می گیره
شنیده بود م :
یک قصه نیست قصه عشق وین عجب که من
ازهرزبان که میشنوم نامکرر است
ولی فکر نمی کردم این قدر ذو بطون باشه این قصه پرماجرا !
اززاویه حالا و با امکانات فعلی خودم که به این قضیه نگاه کردم به قرائتی از عشق رسیدم که چاشنی ترسش بیشتر از سایر طعمهاش بود!! درگیری عشق با ایمان تا این حد یه مقدار ترس آلوده
بهرحال دراین رفت و برگشت های پرجاذبه چشم که بازکردم خودمو صیدی دیدم در دام عطار و شیخ ایمان فروش که انتظارشو مدتها قبل دیگران برداشت کردند .
چه میشه کرد اینم از اون مشکلاتی است که جنا ب حافظ خیلی وقت پیشا پیش بینی شو کرده بود ؛
که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها
مثل اینکه همچین بدم نگفتند : وصف العیش نصف العیش
منتهی اون نصف مشکلش !!
مشغله هایم را به مرخصی می فرستم تا هفته ام را به حساب یک عشق واریز نمایم !
دراین هجوم هراس ٬ این منم که آوار میگردم ٬ تنها علامت حیات این اصرار است که دردستانم می فشارم و چشمانی که دست دل را گرفته اند و کشان کشان رو به سمت بالا می برند ٬ آنجا که زبان رسمی اش زبان اصراراست
آنقدر آیه های اصرار می خوانم که صدایی جز طلب به گوش نرسد
... طلب را میکارم
مراقبت میکنم
و به حول او که هیچ حولی جز به او نیست ٬ دراین دقایق بی رمق و تهی برداشت میکنم .
دردم از یار است و درمان نیز هم !
پدریک عمر درقطعیت اعداد نفس می کشد
ثانیه هامان را جمع می زند
تردیدهامان را منها می گیرد
تنگناهامان را درمعادله میریزد
هندسه بودنمان را تبیین میکند
پدرکه به مازندگی داده ٬منطق پس می گیرد
پدریک عمر است که اعداد می آموزد
اعدادش را خرج اعدادمیکند ؛ عدد روزهایش را ٬عدد بینائی اش را ٬عدد تنهائی هایش را٬عدد فراغت هایش را و .......
او یک عمر یقین می خواند
یقین می بیند
یقین می شنود
یقین می گوید
پدریک عمر ریاضی را زندگی میکند
ومن محو دنیای قطعیت پدر ٬
دراین حصر بی منتهای تردیدهایم
درآرزوی یک ژن یقین ویرانم !!
من بزرگترین مجهول بی پاسخ دنیای پدرهستم
مرزیک یک مختار٬ یک مخلوق آزاد٬ یک انسان تا کجاست ؟!
سنت ٬دین یاشاید فرهنگ شایدهم شخصیت فرد و ...
امروزفهمیدم مرز او بی مرزی است
ترسیدم و ترسیدم و بازهم می ترسم
اصلا نمیتونم هضم کنم این رازی روکه بلاجباربه گوشم راه دادم
فراتر از تمام گنجایشم بود
هرچقدر عقلمو جمع می کنم ؛ بهم وصله میزنمش ؛ بازم قدش به این موضوع نمی رسه
سد یک قول مانع از تخلیه ام شده
خدایا
یک کم ظرفیت بفرست
قول میدم من بعد به خودم رحم کنم و فیلترینگ این حواس و تقویت نمایم
خدایا !!
میخوام باورکنم جوابی رو که به فرشته هات دادی
میخوام باورکنم آن حکمت ازلی را
میخوام باورکنم بهترین جهان ممکن را
پس بشوی این بهت بزرگ و از ساحت این دل لرزان