( محصول تماشای مادرانه ای رقت بار که مساحت صبح تا حال مرا آشوب زده کرده است !!)
مادری از دوره گذار ؛
مادری با لعاب صنعت مدرن ؛
مادری اش را با نفرت تمام بر دوش می کشد!
فرزند٬ کودکی می پاشد٬ بر شانه ها ٬ آغوش و دامنی که طبیعت به او بخشیده است
بر ته مانده مادری طبیعی ؛
نقشی تحلیل یافته ٬آب شده و فرورفته در شیارهای از خودبیگانگی انسان معاصر
دردآورترین دگردیسی یک هویت
و باز کودک می پاشد
انسان می پاشد
انسانِ درون مایه اومانیسم می پاشد
و من دراین تماشای اشک بار
مرثیه مادری می خوانم
اشک می ریزم
و بزرگترین پارادوکس فرهنگ مدرن را نظاره میکنم ؛
« برای انسان ٬ علیه انسان »
این روزها فایل p گیج گیجم ساخته
سرگیجه p بهانه روستای کهک قم را درمن می سرآید
قطعه ای اززمین خد ا که لطف آسمان را به دامن عقل صدرایی ریخت
لب های خشکیده کنجکاوی ام را دخیل دو امام زاده کهک می نمایم :
همانجا که گره های صدرایی یکی یکی با انگشتان توسل بازگردید , توشه سفرهای چهارگانه اش پس انداز گشت و تشکیک را به انتها رساند .
الله اکبر , دو رکعت نماز نیاز
الله اکبر , دو رکعت نماز نیاز فهم
الله اکبر , دو رکعت نماز نیاز وجود , همان اگزستنس فلسفه های بودن
حالا دیگر بهتر از چندین واحد درسی , روش شناسی حکمت صدرایی را آموخته ام :
معرفت جوششی است , باید دل را کند تا به گنج حقیقت رسید .
با همسفرم نذر می کنیم !
نذر یک اعتکاف p
کهک .....
شاید جبل النور ....
تا مگر درد حیرت دوا گردد و نوش داروی یقین قبل از مرگ ایمان به دست آید .
بیا ساقی !
بده می می که تامی جان دهد مارا
دیروز با دوستی هم کلام شدم که هیچ کلامی برایش نداشتم
زبان سکوت باز کردم
گفته ها گفتم مثنوی هفتاد من کاغذ !
فریاد که پایان من آغاز سکوت است یعنی که ازل تا به ابد راز سکوت است
رفتیم و رسیدیم به سرچشمه خورشید آنجا که افق گستره باز سکوت است
نصرالله مردانی
دکتر ابراهیمی دینانی :
«توجه کردن به راز سکوت و پی بردن به اهمیت آن بدون ظرافت فکر و لطافت اندیشه امکان پذیر نیست»
میشل فوکو :
«چرا آدمها احساس میکنند مجبور بسخن گفتناند. سکوت میتواند شیوة بسیار جالبتری از ارتباط باشد.
ما فرهنگ سکوت نداریم.
به یونانیان و رومیان جوان یاد میدادند که در رویارویی با افراد مختلف شیوههای گوناگونی از سکوت را اختیار کنند. در آن دوران، سکوت نمایانگر شیوهای کاملاً خاص از رابطه با دیگران بود.
باعتقاد من، سکوت ارزش آنرا دارد که آموخته شود.
من موافقِ گسترشِ سکوت بمنزلة منشی فرهنگیام .»
درشب بازار امشب فیش هایم
دراین دقایق خالی از دنیا
شاید نسیمی ازجنس حضور« اهالی دل »
مرا به حیات خلوت وجودم میخواند
اینجا بساط بیخودی ازجنس « اهالی گل » فراهم است
سر بر « منطق و معرفت غزالی » و با نوای نای حسام الدین سراج - اصل و نسبم را مرور میکنم ؛
آب بودم خاک بودم گل شدم عالمی گل کردم آخر دل شدم !!
من کیم ؟
دلی فرورفته در گل
یا گلی فرومانده از دل
لبریز غربتم
دلم پراز هوای دلتنگی است
چشم براه صاحبی از هندوستان
از سرزمین آباء و اجدادی اش تا پیغامی بیاورد
چیزی از جنس نقشه یک « نیستان »
طرح رهایی از تارهای این مفاهیم خشک که دربند پیله خردم ساخته
آخرین فیش امشب را وجودم تایپ میکند
آخرین فیش امشب درحجم این داکیومنت تنگ نمی گنجد
آخرین فیش امشب را به یاهو می سپارم
آخرین فیش امشب خلاصه این دل گل آلوده است ؛از قول حال بی حال آن :
« من دلتنگ وطنم هستم »
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از وطنم