دلتنگم و دیدارتو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
---------------------------
امیرحسین آبله مرغان ( تا بحال این کلمه را ننوشته بودم ) گرفته، یک هفته است که مدرسه نرفته.
مفهوم تعطیلات، از روزهای پنجشنبه و جمعه که سرویس مدرسه دنبالش نمی آید و کلاس و درس برقرارنیست درذهنش شکل گرفته. هرجمعه، اس می دهد چرا نمی آیی مشهد، مگه تعطیل نیستی. نمی داند دربزرگ سالی، تعطیلات یعنی ذخیره امیدی اندک برای اتمام پروژه های همیشه برجای مانده.
هرچقدر فکر میکنم آخرین تعطیلی ام را بیاد نمی آورم. محیط کارم ذهنی است که هیچگاه تعطیلی ندارد حتی درخواب؛ دیشب تا صبح درخواب داشتم مباحثه می کردم.
کودکان شهر امروزفقط حسین می نوشند!
---------------------------
عزاداری درجمع شیرخواره ها صفایی دارد که نگو و نپرس، یکی نرم و معصوم روی زانوی مادر خوابش برده، یکی عشق می کند با سربند یا ابالفضلش، یکی درلباس مشکی چنان گلوله نمک شده است که دلت میخواهد قورتش دهی، دیگری که کنجکاوی ازسررورویش می بارد دست ازشیرکشیده معصوم و آرام زل زده است به چشمهایی که باران معنی می پراکنند آخری هم که گویی سابقه ارتباطات اجتماعی خوبی داشته، وسوسه شده است جلوتر بیاید بداند این آدم بزرگ درکودکی جامانده چه مرگش هست که همش بزرگی اش را لابلای کودکی ما پنهان می کند.
راستی اگر مادرنبود، منبر می توانست حسین را برای مان نگه دارد؟
----------------
امشب اینترنت نداشتم، پشت سیستم داشتم مشق هامو می نوشتم که ناباورانه کانکت شدم. نمی دانم با حساب کدام بنده خدا ولی الان به صرف یک بلوتوث روشن، وصل هستم.مسالهٌ! آیا مجاز به ارسال این پست بااشتراکی مجهول المالک هستم؟
یکی ازپنج همسفرگفت: راستی عجب آدمهایی بودیم ما، چطور می رفتیم جنگ!؟
دومی گفت: می دونی چرا الان حاضر نیستیم بریم جنگ، بخاطر پول، این ثروت فکرجنگ را ازسرمان بیرون کرده.