-
فصل سوال تکانی
جمعه 19 آبانماه سال 1391 23:06
این روزها لابلای قطعه های پراکنده هویتم یک عالمه سوال بی پاسخ پیداکردم. هوای هرات اصلا برای سوال تکانی مناسب نیست!!
-
بت چین
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 01:31
چه چیزی بت خانه را بت خانه می سازد؟ -------------- «بت»، بتخانه می سازد و ما بت را!! «بت» را می سازیم و می سازیم(ذهن و خارج)! «بت» چیست؟ آیا «بت» ها سهمی دربت شدن ندارند؟ چرا «بت» می سازیم؟ آیا «بت»،نماد انسان فسیل شده است!؟ آیامثل عصریخبندان،عصربت پرستی پایان یافته؟ چه چیز «بت» را آب می کند!؟ آن بنده خدا بود که داد...
-
مادر- محقق
دوشنبه 1 آبانماه سال 1391 02:43
«مشکل بدتر از بد این که وقت تمام شده و من با این بچه جیغ جیغوی که دارم که هیچ کس نگهاش نمیداره و الی ماشاالله که اذیت میکنه چی کار کنم ، همین دست و پا شکستهها رو که نوشتم صبح ساعت 7ونیم تا نه که باباش هستند و اونم خوابه وقت داشتم برم حرم کتاب بگیرم بیام خونه بنویسم.» ------------- الف: پایانی از گزارش کار یک مادر-...
-
؟
جمعه 28 مهرماه سال 1391 01:57
کدام درست تر یا بهتراست: روابط انسانی با نقشه و سیاست یا روابط رو و طبیعی!؟ --------------- اصلا مگه فرقی هم میکنه، جون به جونت کنند بازم سیاست بلد نمیشی که نمیشی!!
-
کلید آخر
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1391 04:43
یکی از لذتهای عمیق دنیا که شاید دربهشت هم نشود نمونه اش رایافت لذت به پایان رساندن یک مقاله پرماجراست اونم درنزدیکی های صبح. جالب است تا وقتی پشت جمله آخر هستی خوابهای عالم به تو هجوم می آورند، همینکه کلید آخررا زدی همه شان تارومارمی شوند. زنده باد کلیدآخر.
-
مشق
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 02:23
ازترجمه و تحقیق بگیر تا تقویت زبان اجنبی، اساتید محترم آنقدرمشق برسرمان تلمبارکرده اند که دچارسیری مطلق شده ام. خوش بحال امیرحسین که مشق هایش را همان سرکلاس می نویسد. بعضی اساتید تدریس را با وصف معشوقه شان اشتباه می گیرند؛ والله این مکاتب برای صاحبانشان هم انقدر مطلق نبودند که ما ازآنها بت می سازیم.
-
ظرف
یکشنبه 16 مهرماه سال 1391 03:07
گاه با اتفاق یا وضعیتی درزندگی رو به رو می شویم که هضمش برایمان دشواراست، احساس میکنیم تحملش فوق توان ماست. اغلب قضیه را به روزگار و بازیهای زندگی ربط میدهیم ولی آیا این تمام پاسخ است؟ نمیدانم چرا ولی امشب ذهنم میل شدیدی دارد پای فراسو را به این عرصه بکشد؛ بی اذن او حتی برگی از درختی نمی افتد. شک ندارم. خدایا!! می...
-
سهل و ممتنع
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1391 02:41
یکی دوسال پیش نشست« این قندپارسی» دردانشگاه اشراق هرات میزبان استاد کاظم کاظمی بودیم. به گمانم اولین بار درعمرم بیشترین اطلاعات درباب سره نویسی زبان فارسی را آنجا بود که شنیدم، یادم هست آنجا نسبت به این مقوله موضعی خنثی داشتم ولی ازوقتی ترجمه «انسان نورانی» هانری کربن درتقدیر علمی ام قرارگرفت از هرچه سره نویسی و سره...
-
امیرحسین
یکشنبه 9 مهرماه سال 1391 02:09
موش موشی جان داره میره مدرسه اما خب، حس خییییییلی خوبی نسبت به این موضوع نداره چون خانم معلم بهش اجازه نمیده ازکلاس بره بیرون آب و غذا بخوره. او همچنین نگران دوربین مخفی است که بقول آقای ناظم شوخی های امیرحسین و سایرهمکلاسیهاشو بناست رصد کند. موش موشی جان با اشتیاق سرگرم جمع آوری صدآفرین پسرخوبم هست، همان سرمایه ای که...
-
صدا
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 15:46
در صدایی جامانده ام! مثل همیشه درصدایی جامانده ام ازجنس تماشا رنگ فراموشی بوی بهانه صدا می رود من جا می مانم!!
-
قلم و قدم
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 03:11
«فلسفه را بگذار درباره انسان بنویس» این اولین باری نیست که این جمله را می شنوم و حتم دارم آخرین بارهم نخواهد بود. وقتی واقعه ای دردناک درکنارگوشه ی دنیا اتفاق می افتد خیلی ها به مجرد برخورد با امثال من بی نوا، تنها توصیه شون این است که فلسفه را رها کن بچسب به فلان و بهمان. امشب که شخصیتی بس ارجمند این حرف رو به من گفت...
-
چشم
چهارشنبه 22 شهریورماه سال 1391 01:52
گفت: سیاه گفتم: باچشمان تو حالادیگر سفید و سیاه می بینم. گفت: پایان گفتم: درمن شروع شدی. گفت:نیست، نیستی گفتم: نمکها ریختند ولی نمکدان نشکست.دیدی! بلرزی، می لرزم!؟ گفت: ببین، تبارک الله احسن الخالقین!! گفتم: چه فایده من و تو هرکدام چشم خودمان را داریم. نمی دانم او گفت یا من: بیا چشمهامان را ببندیم بعد ببینیم.
-
??
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 01:01
-
هاله
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 02:19
آدم ها فضاها و عالم های خاص خودشان را دارند، زمانی می توانیم ادعای درک گفتار، کردار، و افکار آدمها را داشته باشیم که به عالم خاصشان راه پیداکنیم، شعرسعدی و حافظ و مولانا را همه میخوانیم و می نویسیم و چه خوب است که بخوانیم و بنویسیم ولی آیا هرکه اززبان حافظ نوشت: دوش درحلقه ما قصه گیسوی تو بود /// تا دل شب سخن از سلسله...
-
فمینیسم، مصرف یا صدور!؟
سهشنبه 7 شهریورماه سال 1391 01:11
پشت ویترین مغازه داشتم فسفرمی سوزوندم مهندسی این لباسهای مدروز را که بس عجیب و غریب می نمودند بکشفم که صدای جیغی مهیب قلپ آبمیوه را درگلویم حبس کرد، من داشتم به رحمت حق می پیوستم و خانم داشت با ملایمت تمام برسرهمسربی نوایش می جیغید که چنین و چنان، بیچاره آن پخمه همسر چنان با معصومیت به شریک زندگی اش نگاه می کرد که دل...
-
( )
شنبه 4 شهریورماه سال 1391 14:12
وزآتش سودای دل ای وای دل ای وای من ...
-
نگاه
چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1391 15:42
واقعیت زنده ترین تابلویی است که دیدن و شنیدن و حظ بردن و نبردنش دست خودتوست، هرزمان که اراده کنی، سانسورهم درمرامش نیست، حرفهایش را واضح و شفاف جارمیزند کافی است تنبلی چشم و سنگینی گوش نداشته باشی آنوقت بی هیچ گونه زاویه و قاب تحمیلی به فتح دقایق و لطایفش نائل می شوی،تماشایش هم اصلا خرجی برایت ندارد اما افسوس که بدجور...
-
نیستان را به آتش می کشانم
یکشنبه 29 مردادماه سال 1391 14:50
هزار بار هم آتش بنویسی و آتش بخوانی آخ و اوفی از تو برنمی خیزد، برای فهم آتش باید سوخت، راستی که سخت ترین درس انسان، آتش است!!
-
تکرار
جمعه 27 مردادماه سال 1391 01:24
1- همه چی بدجوری تکراری شده. 2- ویژه برنامه افطار و سحر رادیو جوان حرف نداشت مخصوصا پیش اذان و پس اذانهاش. 3- یخچالمون رو شستشو دادیم بعد دوشبانه روز امشب کشفیدیم یادمون رفته بوده برقش رو وصل کنیم، خوبه مرده شور نشدیم وگرنه.... 4- هم اتاقی بدجوری صداش محشره، زده رو دست شجر و سراج و ... هرافطار با کنسرتاش جانی تازه...
-
یک درسه
شنبه 21 مردادماه سال 1391 16:23
حسنا-رفیق ازطعم زندگی (ها) یا طعم (های) زندگی نوشته، ازطعم ریاضی که یک زمانی درطعم سخت و شیرین فلسفه حل شده است. نوشته اش ذهنم را برد سمت طعم هایی که به پای زندگی فعلی ذبح کردم. فکرش را بکن اگر جهان های ممکن رو ازسطح ذهن بکشونیم به ساحت عین، یا قائل به جهان های موازی بشیم که فکرش زهرا رو یه زمانی کلافه کرده بود و مارو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مردادماه سال 1391 16:26
غفار جمیل... *«جوشن»، خیلی حرف واسه گفتن میتونه داشته باشه! *چقدر فرق است میان پرستش یک نیروی کور با پرستش ذاتی با این ویژگیها، فکرش رو بکن اگه حق با مولانا باشه و تو، آن باشی که درجستن آنی، اونوقت اگه دنبال همچی موجودی راه بیافتی چه شود!؟ دارم به این فکر میکنم انسان چقدرباید بالغ شده باشه تابه طلب همچین مطلوبی...
-
....
جمعه 13 مردادماه سال 1391 04:12
بعدافطارباهدی رفتیم قدم زنی. دربرگشت، خانم مسنی که معلوم نبود باچه زبانی حرف میزندمقابلمون سبزشد،چنان بوی متعفنی میداد که ناخوداگاه آدمو به عقب میکشوند، به هرزحمتی بود نام یک خیابان را از میان جملات نامفهومش بیرون کشیدیم و دستگیرمان شد که بجای دوایستگاه قبل، اشتباها اخرین ایستگاه پیاده شده است. چاره ای نبود گفتیم ولو...
-
رمضان با خدمات ایرانسل
سهشنبه 10 مردادماه سال 1391 13:10
صرف نظر از یکی دو سایت و برنامه ای که نیازهمیشگی توست و انگارایرانسل تصمیم گرفته است اصلا بازشان نکند، برای بازشدن برخی صفحات بی نهایت کم حجم هم باید کلی وقتت تلف شود، تصمیم گرفته بودم اینبار خدمات ایرانسل خریداری نکنم اما کنترل از راه دور گروه مطالعات زنان باز به سمت این کار بی حاصل کشاندم . تاقبل ازماه رمضان باز...
-
چه ها می بینم خیال است آیا
یکشنبه 8 مردادماه سال 1391 16:37
امروزچیز عجیبی فهمیدم، خیلی عجیب؛ شاید، شاید، شاید هیچ چیز به اندازه رازهایی که درسینه جا می دهیم مارا بزرگ نکند. رازهای تواند که به تو می گویند چقدر زور بودن داری!!
-
خدا دردل سودازدگان است بجویید!
شنبه 7 مردادماه سال 1391 02:02
گفتم حالا که رمضان است و راههای مواصلاتی زمین و آسمان هموارتر بیا به دیدن خدا برویم،دل، اولش هی نق می زد، میدانستم چه مرگش بود، گفتم عزیزم، جانم، گلم!! اینهمه این کتابهای بی زبون رو محل گذاشتی چی شد؟ اصلا من لال میشم، خودت بگو نصیبت چی بود؟ بی توجه به نگاه تندش ادامه دادم، آفرین بچه خوبی باش! تو که اینقدر با روشنفکرای...
-
خدای امیرحسین
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 01:34
ماآدمها عجیبیم، عجیب و جذاب، پُریم ازنسبتهای رنگارنگ؛ اصلا دراین نسبت ها پیدامی شویم، نسبت با خود، نسبت بااشیا، نسبت با دین،نسبت با اخلاق، نسبت باخدا و ...هرچند به بیان دقیقتر، توجه و التفات به نسبت ها خصیصه ماست. رفتن به درون این نسبت ها و جراحی خفیف و ثقیل روابطی که یک سرش تویی و درنتیجه ازدست کاریهایت منتفع یا...
-
می توانم آِیانبارم من !
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 12:59
بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جان پی درپی بداده دل ای قراردلم نوبهار دلم می رسی پس کی ------------- ازدست «انسان نورانی درتصوف ایرانی» هانری کربن بااون ترجمه دل نچسبش وکلی چیزدیگر، پناهنده صدایی شدم که رستاخیزاحساس نوستالوژیک است گیرکردم اساسی!
-
جیغ
شنبه 31 تیرماه سال 1391 01:16
گوشش بدهکار نبود، کودک درونش را می گویم، بدجور به ورجه ورجه روی آورده بود، خواستم من هم کم نیاورم شروع کردم به پرتاب ژله هایی که یک هفته بود دریخچال بایگانی شده بودند ولی تمایلی به خوردنشان نبود و خب البته این پاتک دربرابر مشت مشت غذایی که چند دقیقه قبلش به سمتم پرتاب شده بودند چندان هم نابرابرنبود. راستش حالا که فکر...
-
خنک شود یا بسوزد!؟
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 13:31
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA شنیده های این چند روز اخیردراجلاس زنان و بیداری اسلامی بد جور دلم را سوزانده بود آنقدر که یاد دل خنک کردن افتادم به سبک کبک سیاسی، هنوز دعای دل خنک شدن نخوانده بودم که پرگارجناب بهرام ازراه رسید و برای دلم خط ونشان کشید، من ماندم و این دل سوخته که نمی دانست خنک شود یا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 تیرماه سال 1391 01:34
تصمیم گرفته ام آنقدر بنوشمت که طعم نبودنت درمن به خواب رود!!