-
کتاب
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1391 17:20
بلاخره دیشب برتردیدم فایق آمدم و همه کتابهامو جمع و جورکردم و امروز فرستادمشون هرات. هفت هشت کارتنی میشدند ولی ریا نشه سخاوتمندانه از بخش اعظمشون چشم پوشی کردم٬ نمی دونم روزی خواهد رسید من ازاین کتابها که عاشقانه تک تکشون رو خریداری کردم استفاده کنم٬ آواره و دربدر که باشی کتاب داشته باشی هم نداری انگار٬ داشته باشی هم...
-
( )
دوشنبه 12 تیرماه سال 1391 01:13
این خیلی خوب است که اجتماعی هستیم و نگاه جمع مدام تصحیحمان می کند اما من این روزها درتشخیص نقد مشفقانه و انتقادات برآمده از سلایق فردی درمانده شده ام. گاهی وقتها ما خیلی حرف می زنیم خیلی بیشترازسهمیه مان گاهی وقتها یادمان می رود اصل اساسی تفاوتهای فردی هم هست و نفس می کشد گاهی وقتها اصلا تاب دیدن تفاوت را نداریم و فرد...
-
ما و قصه وحی
دوشنبه 29 خردادماه سال 1391 13:15
درمیون پیامهای بازرگانی تلویزیون هیچ پیامی تاحالا به اندازه اون انیمشن تبلیغی منو به فکر فرو نبرده. درست یادم نیست تبلیغ چه محصولی است ولی جریان مربوط به فردی میشه که به زحمت و سختی تمام، به قله کوه میرسه؛ درست همون موقع یکی دیگه ازاون ورکوه ازطریق پله ها و به راحتی میاد بالا. براین باورم نسبت عقل و دین یا عقل و وحی...
-
بازیگوشی
شنبه 27 خردادماه سال 1391 03:00
هم اتاقی ادبیاتی: امشب اینجا نیست تا زیاده خوانی هایش اشتهای درس خواندنم را کورکند ولی نفحات زیاده خوانی اش هردم به مشام می رسد؛ ظاهرا قصد کرده است به آیین دیوانگی درآید آخه ساعت دو و بیست دقیقه بامداد اس داده است: آزمودم عقل دوراندیش را / بعد ازاین دیوانه سازم خویش را زهرا: دراحوالات این بچه مانده ام درمشهد علوم قرآن...
-
!!
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 04:06
ساعت سه و پنجاه و هشت دقیقه بامداد است. من : انقدرفلسفه تحلیلی درذهنم تلمبارکرده ام امروز و امشب که اگر همه بزرگان فلسفه تحلیلی هم ازخواب بیداربشن و بخوان ذهنمو تحلیل کنند فکرنکنم موفق بشن، آنقدرذوبطون شده است عرضا و طولا که نپرس.خداکند سرجلسه امتحان یادم بیاد چی خوندم. هم اتاقی: به بیت دوهزارو هشتادم مثنوی رسیده...
-
قصه انسان - زن !!
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 14:35
ازدست هیاهوی سفره ناهار هم اتاقیها پناهنده گوشه سایت خوابگاه شدم. خانمهای کارگر که ازکارطاقت فرسای نظافت واحدها فارغ شده اند گوشه ای کز کرده اند و خستگی درمیکنند؛هردوتقریبا هم سن اند، بهشان میخورد اواسط میان سالی باشند،یکی شان که همیشه هندزفری درگوش دارد و حرکات موزون جزء لاینفکش شده انگار،تازگیها روانشناسی پیام...
-
قصه «آخ...»
شنبه 20 خردادماه سال 1391 02:35
خواستم بگم آخ... ملایم شنیدم: «ناله ازدرد مکن، آتشی را که دراو زیسته ای سرد مکن!!» اشک هایم سرجاشان مردد، ماندند؛ و آخ درگلویم حیران مثل همه واژه های سرگردانم سرخ شده بودم و بی حوصله آخ همه معناها را مکیده بود انگار جز «چرا »که گویی مرگ ندارد هرگز امن یجیب المضطر... قرص بی خیالی خوردم و زدم به فاز پیاده روی با چشم...
-
اسپری ویوا
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 01:14
امروز مهمانی عزیز از هری (هرات) داشتم، تمام عصرم به خیابان گردی یا بهتراست بگویم صفائیه گردی سپری شد،مدتهابود از محدوده شیرین و دوست داشتنی (!!) مد تبعید شده بودم به ناکجا آباد پایان نامه و مصاحبه و کلاس و ... هروقت فرصت زوم کردن روی این مقولات رو پیدا میکنم سرم از «تکثر» به درد می آید و گیج میشوم.فکرش را بکن...
-
امیرحسین
دوشنبه 8 خردادماه سال 1391 01:53
به قول استاد صحبت با بچه هابهترین راه تمرین اندیشه ورزی و غلیان اندیشه است.یک موقع هایی اون آخرشب ها که امیرحسین ازجست و خیز اشباع شده است و دیگررمق جهش ندارد گفگوهایی داریم باهم که مدتی است ثبتشان می کنم . امروزبین فایل رکوردهای گوشی ام به یکی ازاین جلسات برخوردم که به امید دیدارهرچه زودترش اینجا می نویسم....
-
همایش صدرا
چهارشنبه 3 خردادماه سال 1391 02:21
خیلی خوابم می آمد ولی ازطرفی هم نمی توانستم از فوائداحتمالی که درذهنم تراشیده بودم محروم شوم. به هرزحمتی که بود دست فاطمه را گرفتم و دل به جاده زدیم،جایتان خالی دقیقا به موقع رسیدیم؛ تایم پذیرایی اول. دوسوم سالن همایش را خانمها اشغال کرده بودند؛ عجب! فکرکنم این صفحه تاریخ ازتعجب شاخ درآورده باشد ازدیدن این همه ضعیفه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 20:31
کبری نیستم ولی تصمیم کبری گرفته ام!!
-
هم دعاازتو اجابت هم زتو
پنجشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1391 01:46
وقتی یاد می گیری برای دیگران دعاکنی داری یکی می شوی به اندازه همه ! -------------- پ.ن: شنیدم کاروان زائرین امام حسین شش هفته است درسوریه منتظرندمرزعراق به رویشان بازشود و بی زیارت، قصد بازگشت به کابل را ندارند.
-
حکایت یک اس الهیاتی
پنجشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1391 01:20
گفت: آخرخدای خودرا یافتی؟ یاهنوزایمان به خدای محمد داری؟ گفتم: پیامبران آمدند تا ما را به خدای خود برسانند یا به خدای خودمان یا به خدا؟ --------------------------- پ.ن: مثل بچه آدم، نصفه شبی داشتم تاملات و تفکرات و تدبرات میکردم ببینم حق با کواین است که امرمجرد را می پذیرد یا کارنپ که سعی دارد ازپذیرش آن سرباز زند و...
-
اندرباب نمایشگاه
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1391 02:17
این روزها سخت درگیر چند وچون حضوراجتماعی زنان و ادبیات خاص آنم!! نگاههای پراگماتیستی برآمده ازمتن تجربیات شخصی ام ، مدام، نظریاتی که چندین سال است روی میز گروه مطالعات زنانمان حلوا حلوا میشوند را تخریب می کند. به نیت امیرحسین و دیگرخواهرزاده ها رفتم نمایشگاه اما کشش های ذاتی امان ندادند غرفه کودک را دریابم. شاید تحت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 02:09
ره میخانه و مسجد کدام است که هردوبرمن مسکین حرام است نه درمسجد گذارندم که رندی نه درمیخانه کاین خمارخام است میان مسجد و میخانه راهی است غریبم عاشقم آن ره کدام است خردمست است و دل مست است و جان مست به سودایت روان ناتوان مست* --------------- پ.ن: خواستم درباب معلم بنویسم این که خوندید ازآب دراومد، نمی دونم چرا!! پ.ن: حق...
-
بارهویت
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1391 00:53
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA فردا امیرحسین برای دومین باردرعمرش هرات می رود، همینطور که با هیجان ازرفتن و ساعت حرکتش برایم می گفت، ازاحساسش پرسیدم، مکثی کرد و گفت: احساس خوبی دارم. یاد بی خبری میلان کوندراافتادم که مطالعه اش را همچنان نصف و نیمه رهاکرده ام.به این فکرمی کنم که امثال من به قدریکی دوبغچه...
-
چای
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 13:36
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA با رفیق رفتم همایش تا کسری خوابم را جبران کنم، اینطوری تا آقایان به معنی واقعی کلمه، بافتند، من «وجعلنا نومکم سباتا» را تجربه ای ناب کردم. حسنارفیق!! ممنون که یک ساعت تمام وزن این کله پرمساله را تحمل کردی و دم برنیاوردی. اون عکس راهم خواهشا دیلیت کن تاپرونده سازی نشده. با...
-
جنون سری زسودای توباشه
جمعه 1 اردیبهشتماه سال 1391 00:37
گفت و گفت و گفت، آنقدرکه گوشهایم را پرکرد ازخراش بی صدایی؛ عالمی کوری،بی هیچ پنجره ای به دنیاهای مجاور! و شنیدم:جهان مست اند و ازمستی ندانند//جهان اندرجهان اندرجهان مست و من، لابد ازمیان همین گفت و شنودها متولدخواهم شد تا دمی که تبناکِ بی باکِ شناور در سر هستی ام!! عالم پرازصداست جانم، پس سکوتم را اندکی تاب بیاور!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 21:30
در پی وقوع یک رشته حملات در کابل در روز یکشنبه ،حامد کرزی به مکانی امن منتقل و کاخ ریاست جمهوری تعطیل شد. ---------------- پ.ن: خدایا به طالبان عقل ده و به من توان فهم این غرایب قرن را!
-
تسبیح آه
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 01:23
قلک آهم لبریزشده است،می توانم خواهش کنم بازهم ظرفیتم دهی؟ من که عقلم به جایی قد نمیدهد، درست یا خطا، هر امتناع، ضمیرم را به ضمیرت دخیل می بندد. بگو بدانم خیلی خوش خیالم؟ اصلا مگر ساکن سیاه چاله های تاریخ چاره ای جز خوش خیالی هم دارد! نمیدانم اگرنبودی چه فاجعه ای بود زندگی، «هیچی»، چه توجیه ها داشت برای «هیچیدن». این...
-
حضرت نی
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1391 12:20
فاطمه ازجاده ادبیات، افتاده دردره رنج مولوی و بودیسم، آخ که چقدرمن این سوژه هایی را که مدام سرراه زندگی ام پلاس اند دوست دارم.شده ام صفحه دارت سوالات مکررش، مراکه این روزها راسل، کارناپ و کواین آلودم مدام پرتاب می کند به میدان رقص معانی مولوی، وقتی به خود می آیم انبوه مقالات استاد لگنهاوزن را می یابم که هنوز درزبان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 فروردینماه سال 1391 00:37
گفتی:«نظاره کن در دود ما» و من در ذره ذره این دود، عودی یافتم فربه ترازهستی دود شده ات!!
-
آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1391 13:29
1- ازهرات تا قم درکنار معدود صحنه های قشنگی که نصیبم شد، آنقدردغل کاری و بی مبالاتی و پیمان شکنی دیدم که اگرالان خدا برمن نازل شود و فرمان سجده برآدم دهد، عوض همه فرشته های متعجب خدا، فریاد خواهم زد چرا!؟ خدایا! باورکن باورکن تورا کم دیدم در جیب کاسب و تاجر و راننده،درمهر و امضای رئیس و مدیر، درنگاه و روان زن و مرد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 22:21
همیشه یک خداحافظی سخت، انجام را میخکوب آغازش می سازد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 فروردینماه سال 1391 01:27
سمن بویان غبارغم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرارازدل چو بستیزند بستانند ---------------- جان، هرچقدرهم تن نشین باشد این روزها مجالی است برای رستاخیزش.
-
مرهم
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 02:43
نمی دانم چرا امشب سراز «مرهم» خوانی اصفهانی درآوردم: مرا که با تو شادم پریشان مکن/ بیا و سیل اشکم به دامان مکن ...همیشه حال «مرهم» مرا به هوای دشت سکوت می برد؛ به گمانم با کشف دشت سکوت بود که بلاخره فرهنگ طبیعت گردی را آموختم. القصه ! بعدازدشت سکوت، شاید درهیچ جای زمینی که تابحال پای من به آن رسیده سکوتی عمیق ترازسکوت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اسفندماه سال 1390 12:26
قراری کرده ام بامی فروشان که روز غم بجز ساغر نگیرم
-
زندگی، علم ، حلم
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1390 00:29
نمی دانم وراجی های قاعده «احتیاط» بود یا حرف نشنوی های حس هراس، هرچی بود شب تاصبح پلک برهم گذاشتن را برمن حرام کرد چه می شود کرد آدمیم دیگر و البته زن!! بعد یک هفته و نیم تفرج صنع ،امشب مثل بچه آدم نشستم درس بخوانم که رفیق اس داد بیا چت- مباحثه نماییم. ازراه بدرم کرد ولی خودش نیامد. بخیرگذشت،راضیه بلاخره دفاع کرد،،...
-
قرارچیست صبوری کدام خواب کجا!؟
شنبه 13 اسفندماه سال 1390 15:22
بعضی زندگی ها در زلزله خیزترین جغرافیای ناسوت و ملکوت بناشده اند.مشخصه ی این نوع حیات٬ بی قراری است. بی قرارها نه تک زیست اند نه دو زیست بلکه چند زیست اند. هنوز ژئو فیزیک و متافیزیک این زندگی ها آنقدررشد نکرده که قاعده ماعده هاش را شناسایی کند و قدرت ریشترها و حجم خرابی های بعدی شان را پیش بینی نماید.اصولا بی قرارها...
-
هست های سایه ای
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1390 02:25
این روزها رفیق، شرح اشارات خانه داری می نویسد و من شرح شفای تنبلی می خوانم. رمق مثل گذشته بودن درمن سوسو می زند، نمی دانم چرا ولی خوشحالم. چهارروزاست دراوج این سرماخوردگی یادگاری امیرحسین، شمال تاجنوب و غرب تاشرق دانشگاه را ازصبح تا ظهر طی می کنم برای ادای یک قاعده فوت شده، (ظاهرااعتباریات بیش ازآنکه فلسفه اسلامی می...