باز هم ماجرای من و بچه ها و سقراط

سه‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1397

امروز دانشکده روانشناسی، روز جهانی روانشناس را جشن گرفته بود. قصد خیلی ماندن نداشتم ولی از یک جایی به بعد حس کردم بد نیست کمی خودم را دعوت به رویش هایی بسازم که حقیقتا جایشان میان این همه درد و مظلومیت خالی است. سرود ملی به اندازه نوای قاری مجلس ازحضیض به اوج می بردت. هرچند از تمام آن سرود فقط واژه افغانستان  و الله اکبر ، به گوشم آشنا و د رذهنم مفهوم بود، اما تشعشعات خورشید هویتی مجروح از لابلای ابرهای تاریک نگون بختی را در درونت می پراکند. هویتی که همه آن جمع را به وحدت می رساند و یکی می ساخت. کاش خدا در سنت هایش دستکاری می کرد و یک بار، برای یک بار هم که شده طومار غارت کنندگان هست و نیست این مردم را در هم می پچید....

آخرای مجلس بی صدا گذاشتم و گذشتم. به پله های طبقه اول رسیده بودم که یکی از دانشجوهای کلاس فلسفه ام  را دیدم که با سرعت تمام  به سمت پله ها می آید. تا چشمش به من افتاد نفس زنان گفت استاد ارائه شما تمام شد؟ من بخاطر مقاله شما آمده بودم... گفتم خاطرت جمع مقاله من درنشست علمی بعدا ارائه می شود. امروز برای شما روانشناس ها جشن گرفته اند،  بدو برو که از نمایشنامه جا نمانی.

عجب!!!!

گویی با همه بی مهری ها و نگون بختی هایی که نسبت به فلسفه وجود دارد، فلسفه می تواند جایی در وجود این نسل باز کند.

یکی از کلاسهای درس فلسفه ام چنان هضم در فلسفه شده اند و  چنان رغبتی در وجود تک تک شان نسبت به فلسفه شکل گرفته که به گمانم اگر دانشگاه همین فردا رشته فلسفه را ارائه دهد، همه تغییر رشته خواهند داد.

یکی دیگر از کلاسهایم اما داستانش متفاوت تر است. تا در کلاس درسیم همه غرق اند و گوش تا گوش هوششان را به سقراط و افلاطون می سپارند. اما بیرون از کلاس که خود را دور از استاد، با هیبت متن فلسفی مواجه می بینند، هراسناک می شوند. ضعف بنیان های آموزشی در دوره ابتدایی و متوسطه پای رفتن را بدجور می گیرد. باید بایستی و پا به پایشان این راه را بروی.

امروز ماجرای جهل مرکب مردم آتن و دانایی به نادانی سقراط را که برای بچه ها توضیح می دادم، در عمق وجودشان برق یک دریافت موج می زد. یکی از دخترهای ریزه میزه کم حرف کلاس، که اون گوشه ها نشسته بود، زبانش باز شد که استاد الان در بین ما هم خیلی ها در جهل مرکب بسر می برند! پشت سرش چند صدای دیگر بلند شد که طالبان جهل مرکب دارند و ....

یکی از دخترا گفته هایشان را اینگونه به نتیجه رساند: استاد! پس ما بازم نیاز به سقراط داریم!

و تنها خدا می داند که چقد ر از این نتیجه گیری اش ذوق زده و لبریزشدم.


دوشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1397

برای یک کلاس نود دقیقه ای ، پنج ساعت مطالعه کردم. ( مقداری که متوجه محاسبه اش بودم)!!

چهارساعتش پاسخ به کنجکاوی خودم بود.

امیدوارم روزی به این نتیجه نرسم کنجکاوی خوره ای به جان عمر و جوانی ام بوده است وگرنه ....

یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1397
گاهی که «بودن»  چهره اصلی اش را نشانت می دهد، از آنها که سرشار از تقلای «بودگی»اند در عجب می مانی.

حجاب کلمه

یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1396

و من چقد به بودایی نیازمندم که معنی بارانم کند!!!

----------

هرچند معنی های پس پشت این واژگان و سطور را نمی توان انکار کرد ولی از«حجاب کلمه» به تنگ آمده ام، به دریافتی از جنس حضور محتاجم...

سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1396

چیزی که امروز در مرز دیدم خیلی جدی بود ، خیلی خیلی جدی تر از دعواهای بی خاصیت روشنفکر مآبانه! 

غمی  استخوان سوز نمی گذارد باوجود خستگی مفرط چشم برهم بگذارم

شاید حق با اسد بودا باشد و واقعا موبایل خدا بعضی جاها آنتن ندهد

وای اگر بودا درست گفته باشذ.....



من اعتراف میکنم

من اعتراف میکنم سطری از قصه بینوایان تاریخم

من اعتراف میکنم امروز به ملاقات «رنج» رفتم

من اعتراف میکنم که سقف همه کنیسه ها امروز برسرم خراب شد

من امروز برای یک آن  « خدامرده است» را در لابلای تق تق شکسته شدن عزت و حرمت انسان ذیذم


من اعتراف میکنم دیگر نمیتوانم بخوابم !!!!!

( تعداد کل: 618 )
   1       2       3       4       5       ...       124    >>