X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

احساس امنیت

چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1395

سقف احساس امنیت در جامعه ای که در ان زندگی می کنم را امروز کشف کردم چه میزان است.

-----------

بنا به احضار آقای رئیس سری به دانشگاه زدم، بعد از اتاق آقای رئیس از تنها اتاقی که در این دانشگاه بوی فلسفه می دهد، سر در آوردم. اندر پیامدها ی قرابت افق های ذهنی انسانها باید گفت یکی همین در هم ریختگی ابعاد چیزی به نام زمان است؛ در این جور مواقع گویی از طول زمان کاسته و به عمقش افزوده می گردد. چیزی از گفتگو نگذشته بود که به این نتیجه رسیدم استاد ایکس خیلی تنهایی کشیده است؛ درست مثل خودم  که از آخرین دیدارم با حسنا در بهشت تنها شده ام. از آنجا که بخاطر ملاقات با اقای رئیس در روزه سکوت بسر می بردم، عطش گفتن در استاد ایکس سبب شد ترجیح دهم به روزه سکوتم کم و بیش ادامه دهم. شنیدن عجب برکاتی دارد!!

خدا قسمت و نصیب کند آدمی هم صحبتی « صمدگون » و   توپر به قول من پیدا کند، مقابلش بنشیند و فقط گوش دهد.

میانه های گفتگو برای یک لحظه ذهنم متوجه زمانی شد که دارد می گذرد، خواستم زنگ بزنم بگویم دیر بر می گردم نگران نشوید اما انگار گوشی را همراه نبرده بودم. خواستم این کار را به برادرم در طبقه همکف محول کنم ولی تصمیمم وسط حرفها و گفته های استاد ایکس محو شد. و بعدش گفتگو و گفتگو و گفتگو... در کناره های بحث داغمان در به صدا در آمد و برادربا رنگ و رویی پریده در را باز کرد، همان لحظه اول همه چیز را از نگاهش خواندم. القصه آشنایی در این شهر نمانده بود که خانواده محترم بنده سراغم را از او نگرفته باشند. بلی!

وقتی سقف احساس امنیت در جامعه اپسیلنی باشد طبیعی است آدمی به سن و سال من، باید درست  وسط روز روشن گم شود و بعد پیدا شود. 

!!!

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395

 اینکه رادیکالیسم اسلامی ویروسی جهش یافته در غرب وحشی است برای من همواره  قابل تامل بوده است!!

اما اغلب تقصیر را در جبهه خودی ها می جستم که چرا باید چنین زمینه هایی را در خود نهفته داشته باشتد. جدیدن که سخنان خانم نامزد انتخابات شان را شنیدم اوضاع فرق کرده است. اگر برای بشریت وجدان اخلاقی قایل باشیم این اظهارات،  پرده از وقیحانه ترین سیاست تاریخ بر می دارد. دقیقن مثل این می ماند که شما برای حذف رقیب تفنگ به دست دیوانه ی درون خانه ی همسایه تان بدهید.

استاد می گفت بزرگترین جنایات تاریخ از قبل خشونت دینی صورت گرفته، اما من می گویم دین هماره عمده ترین مستمسک بزرگترین جنایات تاریخ بشری بوده است.

معنی ترکیب « از خدا بی خبر» را حالا خوب می فهمم. اصل ماجرا همین است، شک نداشته باش؛ خدا که نباشد همه چیز مجاز می شود!




خوش بود گر محک اخلاق آید به میان

جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1395

هر چه زمان می گذرد میانه ام با دینداری فقیهانه شکرآب تر میشود. شاید پر رنگ ترین شناسه ی این نوع دینداری، حداقل در سطح واقعیت اجتماعی، برای من «مات شدگی اخلاق» باشد. فقیهان در روش استنباطشان همه چیز را با کلام وحی می سنجند، من بنا به گفته ی عقل سلیم این روزها خیلی چیزها را با محک اخلاق می سنجم. کدهای زیاد درون دینی به نظرم مویدم باشند. 

=============

پ.ن: آقا معتقدند «زن جاش خانه است»، « زن ناموس مرد است»، « مرد یعنی غیرتش»، « دختر جزء مایملک پدر است» و ... و از این هست ها نتیجه می گیرد « باید به هر ترتیبی شده جلو قبولی دخترم در دانشگاه را بگیرم حتی اگر دخترم از جانش برای قبولی مایه گذاشته باشد و حتی اگر لازم باشد به دخترم دروغ بگویم. درد اینجاست که امروز پیرمردهای روستاهای دور افتاده ی این مملکت هم حد اقل در حد زبان از این افکار دست برداشته اند ولی روحانیت همچنان پایگاه مردمی اش را در ترویج این باورها می جوید. درد اینجاست که همین روحانیت روی منبر با لهجه عربی فصیح گزارش می دهد: « انی بعثت لاتتم مکارم الاخلاق«.


حاشیه های ارگ

پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395

از دیشب تا به حال قدمهای کوچک دخترکی را دنبال می کنم که سالها پیش حاشیه ارگ هرات را با هول و ترس فراوان طی می کرد. جنگ مجبورمان کرده بود خانه ی چند هزارمتری مملو از انواع گل و گیاه های تزئینی زیبا،  درختان سرو سر به فلک کشیده و شمشادهایی که لازمه ی لاینفک بازی قایم باشک ما شده بودند را به گلوله و خمپاره و تانک و تفنک ببخشیم و به این محله ی شلوغ و پر سرو صدا پناه بیاوریم. از خانه ی جدید خوشم نمی آمد ولی در عین حال از بودن در انجا راضی بودم، از طرفی  اضطراب اینو داشتم نکند از پنجره های ارگ که مشرف به حیاط آن بود گلوله ای به سمتم شلیک شود از طرف دیگر خوشحال بودم که از خانه خودمان به آنجا اسباب کشی کرده ایم؛ آخه از وقتی مادر بزرگ در آن شب کذایی که تصویر مبهمش هنوز هم خاطرم را رها نمی کند، تیر خورد و  خونش از اتاق بغل دستی به اتاق من و خواهرانم سرازیر شده بود، آرام و قرار نداشتم، چسبیده بودم به پر و پای مادر و بزرگترها. باورکردنی نیست ولی حالا که این ها را می نویسم بوی الکل پانمسان مادربزرگ در آن روزها فضای اتاقم را پر کرده است، با همان وضوح و شفافیت . 

مهمانی دیشب؛ اون کوچه، اون آدمهای تکیده ی بازمانده از اون تاریخ پر درد، همه رنجها و حسرت های گذشته را در من به خروش در آورده است. 

اّتّن

چهارشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1395

رفتیم عروسی، یهویی همه کلهن اجمعین به رقص و پایکوبی قیام کردند. من ماندم و پیران جمع.  بله، مادر بزرگ خدا بیامرزم می گفت دختر اینقد درس نخون، درس خوندن زن رو پیر می کند. من باور نمی کردم!!!

بی تردید پیشرفت زنان غیور ما در این مدت ده - پانزده سال در عرصه دنسینگ را اگر سیاست مردان مان در عرصه مبارزه با فساد اداری یا تروریسم می داشتتند حالا ما مملکت گل و بلبل را داشتیم. سالهای اولیه چپه شدن تخت و بخت طالبان، نهضت هندیسم راه افتاده بود؛ راه می رفتی همینطور جلو پایت سی دی فیلم هندی، سی دی رقص هندی، سی دی موسیقی هندی پخش بود. از آسمان موسیقی هندی می بارید، سریالهای هزار قسمتی هندی بر روان مردم سواری می کردند. مغازه ها تا دلت می خواست لباس هندی بود.  قدم در مجالس می گذاشتی حس می کردی پا در پایتخت هند گذاشتی. مدتی است اما فضافرق کرده است. امروز که پا در تالار گذاشتم همه چی رنگ و لعاب  جم تی وی، فارسی وان، من و تو و ... را داشت.  از موسیقی هیپ هاپ گرفته تا رپ و سنتی همه و همه در دسترس بود. شکیرا و نانسی عجرم و بقیه که نمی شناسمشان قطعن اگر این فضا را می دیدند،شاگردی  این  دختران راهنمایی -دبیرستانی  را می کردند.

کاری به آسیب شناسی فرهنگی ندارم. امروز یک چیز تمام حواسم را به خود جلب کرده بود؛ شادی و نشاط زنان و دختران مظلوم این شهر. اگر این وضعیت مطلوب ما نیست، اگر استحاله فرهنگی پیدا کرده ایم، مقصر اینها نیستند که جنگ و نا امنی سالهای سال حیات طبیعی شان را مختل ساخته چه رسد به حیات فرهنگی.  مقصر نمی دانم کیست؟ شاید زمامداران خود فروخته ، شاید تعصب کور مذهبی متولیان دین و مذهب، شاید خشونت مذهبی، شاید استعمار. هر چه و هر که هست اینها مقصر نیستند، اینها همینقدر که انسانیتشان را حفظ کردند و همدیگر را نمی درند بزرگ اند و باید به انها احسنت گفت.

------------

پ. ن:  رقص « اّتّن» - رقص دسته جمعی سنتی کشور- با موسیقی اصیل و خالص شرقی، الحق روح دارد! همچین رگه های هویتی در کمون رفته ات را می کشد بیرون که انبوه فاصله تلمبار شده در این سالیان  را در هم کوبد.

پ.ن: مهمترین و شاید تنها دغدغه ای که هر مادر هراتی در این مقطع تاریخی به آن وقعی می نهد و اسیر چنگالهای دردناک آنست دغدغه معضل آدم ربایی است. پدیده ای مخصوص این شهر. تنها باید مادری ساکن در این شهر باشی تا بفهمی نگرانی برای فرزند خردسال یا نوجوان یا جوان یعنی چی. رقص و شادی یکی از معدود امکاناتی است که این مادران می توانند خویش را از این کابوس هولناک برای ساعاتی رها سازند.

( تعداد کل: 566 )
   1       2       3       4       5       ...       114    >>