X
تبلیغات
رایتل

چشم

جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396

گاهی حوصله نداری حتی از خودت دفاع کنی

«چشم» و دیگر هیچ !

عجب وازه ی رهایی بخشی است این «چشم»

و عجیب تر آنکه

همو  آرزوی دفع بلا ا زاین خمار آواره دارد که خود کاری ترین زخم را به این گوشه  زده !!


بازم دایره قسمت

یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1396

امروز که راضیه از قم زنگ زد

امروز که خبر میتینگ های دکتر ها رو از مشهد شنیدم ، فهمیدم خیلی وقته مدفون شدم.

==============

تسلیمیم خدا جان

جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396

خیلی که کلافه بشوی، می شوی چیزی مثل الانت. یک کلاف سردرگم ، آنقدر در خویش می پیچی، می پیچی، می پیچی که اندیشه ی در و درگاه هم از سرت محو می شود.

تسلیم آن دایره محتوم ساعتها و روزها و هفته ها می خندی، می گویی، می شنوی، بی آنکه خودت باشی، بی آنکه در لحظه باشی، بی انکه در متن باشی. هستی اما انگار نیستی،

میدانی جنس خنده های غائبانه چیست؟

من که فکر می کنم از جنس خس و خاشاک در بند سونامی اند ؛

سونامی دربدری

سونامی منگی

یونامی ویرانی ، حیرانی


آه حیرت!!

چنان اسیر چنگالهای هیبتناکت ساخته ای ام که واژه ها  را گم کرده ام

آن را که خبر شد خبری باز نیامد

قرار

جمعه 28 مهر‌ماه سال 1396

بچه ها دلشون برای حرفام تنگ شده...

قرار من و بچه های دکتری، یک شب زمستونی، خوابگاه کوثر

از بزرگ شدن خوشم نمی آید خدایا!!


آچار فرانسه

پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396
  • برگشته ام به دوران آچار فرانسه بودنم. یاد  انزوای مطلق قمییانه ام بخیر. دلم برای خلوتهای حرم معصومه تنگ شده. از قم همان خلوتهایش مزه داشت.
  • ناهید در حرکتی بغایت ماهرانه بلاخره ضربه فنی ام کرد ، باورم نمیشود سر از تشکل های مبارزاتی در آورده باشم. تب مبارزه اینجا آنقدر گرم است که کلیشه های جنسیتی را هم گاه در می نوردد؛ امروز رئیس مرکز فلان، آقای ایکس، خودش برایمان چایی و میوه تعارف کرد، اون روز استاد و معاون دانشگاه بهمان، خودش برایمان چایی دم کرد و ....، این شکسته نفسی های نظام بشدت مردسالار آنقدر حیرت آور است که حتی عرق شرم شرقی سنتی  را  از جبین من فمینیسم هم سرازیر می سازد.
  • اینجا تا دلت بخواهد کار برزمین مانده ریخته است ولی من همچنان گیجم.اینجا بودن با مبارزه عجین است ولی دیگر یک اپسیلن اینجور روحیه ها برایم نمانده. بی مقصد همینجور وسط این جلسات و این جماعت می لولم.  
  • به همان میزان که تئوری من پیشرفته است، عملی این جماعت پرو پیمان است. بی مقدمه همچین می روند سر اصل مطلب که حیران می مانی. خب سرش روشن است، این جماعت کشور داشته اند، مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و حسینیه و مسجد و خلاصه امکان های عملی  داشته اند مثل من و حسنا و فهیم و ... نبوده اند که تنها امکانمان در دیار غربت خواندن و خواندن و خواندن و نقشه کشیدن بوده باشد. نقشه هایی برای سرزمین مادریمان؛ آه این سرزمین مادری چه بلاها که برسر مان نیاورده!!
  • یکی از آقاهای جلسه داشت می گفت جماعت ترورچی را خوب میشناسد و بعدش داشت پیشنهاد می داد برویم سروقت این جماعت!! از جماعت نسوان هنوز من تنها بودم، گیج مانده بودم اینها چه می گویند، خدایا من کجا اینجا کجا؟ مرا چه به اسلحه و تفنگ و ... بی اعتنا به غرولوند های فمینیست سردرگمی که می گویند در من پا گرفته است، اعتراض کردم این حرفهای مردانه را بگذاریدبرای آقایان، من از تفنگ می ترسم. یکی از آقایان با جدیت تمام گفت اما شما می خواهید مبارزه کنید. آنقدر حرفش برایم غیرقابل فهم بود که چیزی برای گفتن پیدانکردم بگویم.
  • با همه اینها تجربه های غنی  و ارزشمندی  در این شهر دارم که طعم خوشی به ذائقه جانم می بخشند؛ لطافت شبهای هرات و ساعات درس فلسفه!! سردرس فلسفه از زمین کنده می شوم گویی، نود دقیقه در یک دقیقه تقلیل می یابد؛ اون روز کل کلاس پنجاه شصت نفره هم گویی با من به پرواز درآمده بودند، درس که تمام شد، گفتم خب خسته شدید؟؟؟؟؟ در ناباوری تمام سر و صدای همه شان  بلند شد که نه تازه گرم گرفته بودیم ، حیف شد تمام شد.


( تعداد کل: 604 )
   1       2       3       4       5       ...       121    >>